X
تبلیغات
دهکده کوچـــــــــــک ادبی
قالب وبلاگ

دهکده کوچـــــــــــک ادبی
مرکز شماره یک کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان یزد 
             

-آقای محترم متاسفانه همسرتون حین عمل جراحی مرد.الان هم شما باید از یه دو قلو نگهداری کنید.

چشمان هومن تر شد.چندوقتی بود که زنش بی تابی می کرد.حالا زنش مرده بود و می بایست که از دو بچه به تنهایی نگهداری کند.پرستاری از اتاق عمل بیرون آمد.در تختی که می کشید بچه ای قرار داشت.

دقایقی بعد پرستار دیگری با همان حالت از اتاق خارج شد.بغضش را فرو برد وروی صندلی نشست.باورش نمیشد که همسرش راازدست داده باشد.

-ناصر اذیت خواهرت نکن..هی ناصر با توام!

هومن در قوطی شیر خشک راباز کرد وچند قاشق از آن را توی شیشه ریخت.کتری روی گاز جوش آمده بود.

ناگهان نغمه شروع به گریه کردن کرد.هومن دوان دوان از اشپز خانه بیرون امد .شیشه شیر راروی میز عسلی گذاشت وسریع نغمه را بغل کرد.نغمه همچنان گریه می کرد وناصر در سکوت به پدر وخواهرش خیره بود.هومن همانطور که بچه را تکان تکان میداد نگاه غضب ناکی به ناصر کرد وداد زد " چرا اینقدر اذیت خواهرت میکنی؟"


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 15:38 ] [ آسمانی ها ]
 

چه میخواست در این باران نم نم که زمین را تر میکرد؟

خودش هم نمیدانست!

از این خیابان به آن خیابان از این پیاده رو به آن پیاده رو.نمی دانست از کجا شروع کند.خیلی وقت بود که گمش کرده بود. بهتر بود از پارکی شروع کند که پیرمردان چنان سرزنده وخوشحال ورزش می کنند که اودر برابر آنها پیر است و آنها جوان؟

نفسش را به تلخی بیرون داد.بخاری از دهانش خارج شد.نگاهش را از پیرمردان دزدید و به پاساز آنطرف خیابان دوخت.با خود  فکر کرد " ممکن است آنجا باشد؟"

پاهایش از سرما کرخت شده بودند.دستان سرد و یخ زده اش را در جیب پالتویش فرو برد و از خیابان رد شد.باد سرد زمستانی ای از پاچه های شلوار پارچه ای اش بالا می آمد وسرما را در وجودش می دمید.

برخودلرزید.سرما با هر قدمی که برمیداشت بیشتر میشد انگار با هر قدم به سرزمینی سرد تر نزدیک میشد.

رسید به روبه ی پاساز.

چند نفر از آن خارج شدند.در برقی پاساز خود به خود بسته شد.قدمی جلو آمد . باد در گوش هایش پیچید.گوش چپش را با دست گرفت . در به روبه رویش گشوده شد.داخل نشد.در بسته شد.

نگاهی به مردم داخل پاساز کرد.زنان و  مردانی که در این صبح سرد زمستانی برای خرید آمده بودند.زن ومردی شاد وخندان از مغازه ای بیرون آمدند.کوتوله ای از کنارشان رد شد.مرد به کوتوله اشاره کرد ادای طرز راه رفتنش را در آورد.زن دستانش را به هم کوبید وغش غش خندید.

قدمی به عقب برداشت.قدمی دیگر.آنقدر که به لب پیاده رو رسید.سرش را تکان داد وگفت " نه . اینجا  نمیتونه باشه..یعنی نباید باشه."

به راهش ادامه داد.بی هدف خیابان هارا بالا وپایین میکرد.چه بود که این چنین اورا به دنبال خود در این سرما میکشاند؟

راه میرفت.راه میرفت وراه میرفت.پاهایش در کفش های کتونی اش یخ زده بودند. به کتاب فروشی ای رسید.ایستاد پشت شیشه ی بخار گرفته اش وزل زد به مردمی که کتاب هارا از قفسه ها بیرون می کشیدند.

پسری که به شوفاز تکیه کرده بود وچای می نوشید توجهش را به خود جلب کرد.پسر با آرامش خاصی چای می نوشید.

برای لحظه ای احساس کرد که باید آن همین جا باشد.

آهی کشید.بخار دهانش روی شیشه ماند.ماند..این بار ماند..به هوا نرفت.

دستش را از جیب پالتویش در آورد وبا انگشت سبابه روی شیشه نوشت " مطلوب من آرامش اینجاست"

سرگرم نوشتن بود که در کتاب فروشی باز شد وپسری که در حال خوردن چای بود در آستانه در ایستاد.ابروانش را در هم کشید وپرسید " آقا چیزی می خواین؟"

لبخند روی لب هایش ماسید.جوابی نداد.پسرک جلو آمد وگفت " ببین آقا  من اعصاب درست وحسابی ندارم..خوش ندارم بیا اینجا کار وکاسبی منو کساد کنی.."

نگاهی به اطراف کرد وتهدید کرد " برو وگرنه من میدونم با تو اگه مشتریام بپرن..برو"

پسرک نگاهی به لباس های مندرس و وصله زده ی مرد کرد . اشک  چشمان مرد را تر کرد.نگاه ترحم بر انگیزی به پسر کرد وهیچ نگفت.

پسر به مغازه بر گشت.

مرد بینی اش رابالا کشید ودر دلش با خود گفت " آرامش در این دنیا وجود ندارد..چه در خیابان سرد ونم ناک باشی وچه در کنار شوفاز".

 

سارا کارگران

 

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 15:34 ] [ آسمانی ها ]

 

-حالا چیکار کنم ؟یعنی کجا گذاشتمش؟ اگه پیداش نکنم بدبخت میشم...واای امشب فرزاد میاد خونمون اگه بفهمه که من گمش کردم..وای فکرشم وحشتناکه..

خم شد وفکر کرد : راستی فردا که من باید برم سفر  چه ذوقی دارم.

راست شد ونشست وسرش را روی زمین گذاشت: وای نه..امشب که شبکه ی سه فیلم داره..

راست شد ونشست : یعنی مامانم قبول میکنه برم خارج تا ابد بمونم..؟ فکر نکنم!

از جابلند شد وایستاد.برای لحظه ای فکر نکرد . شاید سعی داشت حواسش راجمع کند اما فایده ای نداشت.افکارش دست از سرش برنمیداشتند.

دستانش را روبه اسمان گرفت . دلش شور میزد..از طرفی هم احساس خجالت میکرد..

خم شد.ناگهان یادش آمد آنرا کجا گذاشته..دردلش چیز شیرینی موج زد.اما  سریع حواسش را جمع کرد ونشست.

سرفه ای کردو گفت : الحمد الله.اشهد ان لا اله وحده لاشریک له..واشهد ان محمد عبد ورسوله..اللهم صل علی محمد وآل محمد..

مکث کرد افکارش در ذهنش رها بودند.یادش آمد که باید هرچه زود تر نماز راتمام کند..تحقیق دانشگاهش را انجام نداده بود.

ادامه داد:السلام علیک ایها نبی و رحمت الله وبرکاته.السلام علینا وعلی عباد الله الصالحین..السلام علیکم ورحمت الله وبرکاته.

نمازش را تمام کردوصلواتی فرستاد.نگاهی به ساعت کرد.یادش آمد که باید به کتابخانه برود.سریع جا نمازش را جمع کرد و از جا بلندشد.

ساعت 7 صبح بود.خورشید نیم ساعتی بود که طلوع کرده بود.

 

سارا کارگران

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 15:33 ] [ آسمانی ها ]

 

                                                       معادله ی مجهول

-سارا..سارا دخترم

-بله پدر

-بیا اینو بگیروبروتو

-اما آخه بابا من تاحالا..

-فقط  برو.

سارا شلاق را محکم دردست گرفت و با قدم هایی نگین از پدرش دورشد.اشک در چشمانش حلقه زده بود.دسته شلاق را محکم دردست گرفت.

ناگهان ازحرکت ایستادوروبرگرداند. پدرش که در حال رفتن بودایستادموهای سفیدش درزیرنورآفتابی که از پنجره میتابید سفید شده بود.سارا به سمت پدرش برگشت.ایستاد رودررویش .پدرپرسید   دیگه چی شده

سارادهان گشود اما پدرش گفت  سارا اگه یه بار دیگه برگردی...دیگه دخترمن نیستی


ادامه مطلب
[ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 ] [ 15:7 ] [ آسمانی ها ]

                         

پایش راکه ازقطاربیرون گذاشت سرمای بیرون در تمام بدنش دوید . برف به آرامی میبارید و زمین مثل یک عروس سفیدبود.

چراغ های دورتادورایستگاه بابی رمقی راه رابرای رهگذران روشن میکردند.چراغ هاییکه تیرش چوب بودولامپهایشان فانوس.

مردم می آمدند ومیرفتند.قطاری سوت زنان ازایستگاه دورشد.هنوزهم صدای پیستون های قطاردرگوشش زنگ میزد.ای کاش اونیز مثل قطار که تمامی انسانهایی که دردلش جای داده بود را بیرون میکرد.مخصوصا کسیکه چند وقتی بودکه دردلش جای داشت.
چمدانش رااززمین بلندکرد وبه قهوه خانه ی نزدیک ایستگاه رفت.برف زیر پایش له میشد وصدایی لذت بخش را تولید میکرد.آسمان سرخ بود وستارگان تک وتوکی پیدابودند.برف همچنان میبارید.یقه اش راتابالای گوشهایش کشید.وقتیکه راه میرفت برف باچشمانش برخورد میکرد وآنهارااذیت.

ذرقهوه خانه راباز کرد.زنگ بالای ذربه صدادرامد.قهوه خانه گرم بود.صدای قل قل قلیان ها وبه هم خوردن فنجان ونعلبکی ها با صدای انسانها درهم پیچیده شده بود.

نشست روی صندلی.دستش راروی میز ستون کردوسرش راروی آن ستون کرد.آهی کشید.هواگرچه دم کرده بود امابهترازسرمای استخوان سوز این شهرغریب بود.

مردی باسبیل های بلند وکلفتش به سرمیزامدوپرسید    چایی یا قهوه

-قهوه لطفا.

چشمانش رامالاند وبه مرد نگاه کرد که داد میزد   علی بپر یه قهوه بده میز شماره 5.

کسی ازدوربالهجه ی ترکی گفت   چشم آقا.

صاف نشست وزلزد به مدمی که خوشحال وخندان ازکنارشیشه ی کثیف وبخارگرفته ی قهوه خانه عبورمیکردند.

بغض گلویش رامیفشرد.اهی کشید.پسرکی بافنجانی به دست به اونزدیک شد وفنجان راروی میزگذاشت و رفت.

دستان سردویخ زده اش راروی بخارقهوه گرفت.فنجان رادرنعلبکی چرخاند.گرم بود.حرارت داشت .درست مثل قلبش که موقع دیدن اوگر میگرفت.

ناگهان درقهوه خانه باز  شد ومردی کلاه به سر وارد شد.مرد نگاهی به اطراف کردووقتی صندلی کنار اوراخالی دید به طرفش آمد.صندلی را کنارکشید ونشست و گفت  ببخشید.

-خواهش میکنم.

ولبخند بی رمقی راتحویل مرد داد.فنجان رابرداشت وکمی ازقهوه اش رانوشید.مردسرصحبت راباز کرد  چه هوایی داره این تبریز.

حوصله ی حرف زدن رانداشت اما باسرتائید کرد.زیر چشمی نگاهی به مرد کرد.به بینی بزرگ وپت وپهنش  به موهای جوگندمی و کت خاکستری اش.

پرسید  چراچیزی سفارش نمیدید

مرد میانسال لب ولوچه اش را آویزان کرد وگفت  وقت واسه سفارش دادن زیاده

وزل زد به چشمان ترش.پرسید  ازکجا میاین

-تهران..گفتم نکنه یه کم حال وهوام عوض بشه...که نشد.

مرد کتابی کوچک راازجیبش بیرون اورد وگفت  منم ازتهران میام واسه یه کارمهم...راستی میتونم فامیلیتونوبپرسم

بینی اش رابالا کشید وباصدایی لرزان گفت  البته..اسمم بدبخته..فامیلم فلک زده.  وسرش رازیرانداخت.

مرداخم کرد وگفت  هووم اسم وفامیل قشنگیه..فامیل من موسویه..آقای فلک زده.

آهی کشید وکتابش رابازکرد وشروع به خواندن آن کرد.

گفت  اسمم روزبه هستش.

موسوی نگاهی به روزبه کرد وکتاب خواندنش را ادامه داد.

دقایقی به سکوت روزبه وکتاب خواندن موسوی گذشت.

روزبه نگاهی به اطراف کرد.موسیقی ی ملایمی درحال پخش بود.دلش گرفته بود.میخواست بایکی حرف بزند مدام دستنش را به هم می مالید.مردد بود .نمی دانست که باموسوی حرف بزند یا نه.

انسان قابل اعتمادی به نظر می آمد. از آن طرف بغض انقدر به گلویش فشار می اورد که گلویش به درد افتاده بود.حرف دلش خودش راازقلب شکسته اش بالا میکشید انگار که قلب شیشه ای اش دیگرتحمل نگه داشتن این راز پنهان رانداشت.

فرقی نداشت که با کی حرف بزند...فقط میخواست حرف بزند حتی با غریبه ترین ادم ها.

نگاهی به موسوی کرد.قلبش تند تند میطپید.نمیدانست که کاردرستی میکند یا نه. برای اولین بار میخواست باکسی درمورد او صحبت کند.حتی با خداهم حرف نزده بود.

موسوی چشمانش راتنگ کرد وگفت  احساس میکنم میخوای یه چیزی به من بگی.

-نه نه هیچی..

-من روانشناسم..نگران نباش به من اعتماد کن..

روزبه نگاهش را به بیرون دوخت وپرسید  نمیشه بیرون حرف بزنیم..ادم اینجا نفس کم میاره.

موسوی سرش را تکان داد کتابرا زیر بغل زد وگفت باشه..هرجور راحتی.

 

 

نیمکت یخ زده بود.سرمایش به حدی بود که وقتی روزبه به ان دست زد دستش راعقب کشید.

موسوی لبخندی زد وگفت  بشین گرم میشی کم کم.

روزبه نشست.سرمای خاصی درسراسروجودش دوید.برخودلرزید.موسوی که انسوی نیمکت نشسته بودگفت  خب..میشنوم.

روزبه نفس عمیقی کشید.گفت  اگه میشه من رومو اونطرف کنم..آخه خجالت میکشم.

چرخید به طرف دیگری  وگفت  وقتی دیدمش فکر نمیکردم تو نگاه اول دلم بره...خیلی زیبا بود..فکر نکنید عاشقش شدم چون ازاون دخترای..کم کم ازش خوشم اومد..فکر نکنید مثل بقیه عاشق چشم وابروش شدم...من عاشق خصوصیاتش شدم..مهربون بود..باشخصیت بود..وای که چقدراون چادرمشکیش تو دلبریم نقش داشت..با حیابود..اصلاهمه چی تموم بود.100 باررفتم خواستگاریش..نشد که نشد.به باباش گفتم آقای فهیمی..بذارید بادخترتون ازدواج کنم من عاشق خودش شدم..من از اون عاشقای خیابونی نیستم...نیستم..نیستم.

وزارزارگریه کرد.موسوی نفس عمیقی کشیدوگفت  ادامه بده..

روزبه اشکهایش راپاک کرد هق ق میکرد ادامه داد قبول نکردن..از اون روزرفتم تواتاق وزارزار گریه پیش اون خدایی که مثلا دوستمون داره شکایت کردم که  چرااین همه آدم عاشق میشن..به معشوقشون میرسن الا من..

موسوی با باروانی درهم فکروانه به زمین خیره بود.دقیقه ای گذشت.موسوی نگاهی به شانه های روزبه انداخت که از گریه بالاوپایین میرفتند.

روزبه ادامه داد  منم گفتم بیام اینجا نکنه عشقش ازسرم وا بشه اما فایده ای نداشت..یاد اون روزی افتادم که عاشقش شدم..اون روز هم برف میومد....انگار این عشق لعنتی تا تو قبرم باهام میاد.

روزبه کمی آرام شده بود.سکوتی سنگین بین آن دو حاکم شد.کمی ازشدت برف کاسته شده بود.ساعت 8 شب بود.روزبه گفت  من به خاطر همین بدبختم..اسمم روزبه است اما همیشه روزام بدن..دقیقه به دقیقه تو یاد اونم.

لبانش لرزیدن.نفس راحتی کشید وگفت  ولی یه بار  روتخته یه جمله ی قشنگ رو تودانشگاه نوشت..خیلی هم به این جمله علاقه داشت..دقیقا یادم نیست  ولی میگفت  یا الله ..یا رحیم

مرد با اوهم صداشد وگفت  یا الله..یا رحیم ..یا رحمانوویامقلب القلوب...ثبت قلبی علی عشقک..

موسوی لبخندی زد وپرسید  میدونی این یعنی چی

روزبه چرخید طرفش .چشمان سبزش نم ناک بودند گفت  نه

موسوی به سویی خیره شد وترجمه کرد  ای خدا..ای مهربان..ای بخشنده..ای محول کننده ی قلبها...ثابت نگه دارقلبم را بر عشقت.

روزبه نگاهی به اطراف کرد وهیچ نگفت. اما موسوی گفت  معشوق تو عاشق خود خدا بود نه بنده ی خدا...

روزبه لبخند تلخی زد وگفت  آره..اون آدم خوبیه اما

موسوی پرید وسط حرفش اگه تویه عاشق واقعی بودی..ازتمام معشوقت الگوبرداری میکردی  حتی ازاسمش..دیگه حرفی ندارم..خداحافظ برای همیشه...

موسوی از جابلند شد و به  درمیان جمعیت گم شد.روزبه نگاهی به قرآن کرد ودادزد  آقای موسوی کتابتون یادتون رفت..

اما موسوی رفته بود.روزبه قرآن را گشود.در صفحه ی اول آن قبل از هرچیزی این عبارت به چشم میخورد.

یا الله..یا رحیم..یارحمان..یا مقلب القلوب..ثبت قلبی علی عشقک.

 

                    سارا کارگران

[ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 ] [ 15:3 ] [ آسمانی ها ]
وقتی بابا بزرگ رفت تنها د لخوشیش دایی بود.دایی احمد و میگم توی جنگ شهید شد یعنی اسیر بود و زیرشکنجه های صدام جون داد.

وقتی 23 اسفند 67خبر شهادتش رو دادن یه جورایی افسردگی گرفت دیگه اون ننه جون قدیم نبودشده بود یک مجسمه که تنها کلمه هایی که از دهنش در می اومد یا بهار بود یا احمدبعضی وقتهام می گفت:هفت روز دیگه میرم همیشه توی مدت این سالها کنار پنجره برای خودش بساط چایی راه انداخته همیشه آماده پذیرایی از بهاره !!!!

2لیوان چای داغ در کنار یک پیش دستی بلوری که توش شیرینی های کشمشی دست پخت خودشه..!!

جای دایی احمد خالیه عاشق شیرینی کشمشی های ننه بود .هیچوقت یادم نمیره وقتی می خواست بره 7سالم بیشتر نبودروز 11خرداد 64،دست کرد توی ساکشو یه ظرف فلزی درآوردو گفت:اینارو ننه جون داده به من ام من می دمشون به توقول بده به ننه چیزی نگی ها؟!

وقتی دایی رفت حیاط خونه سبزبود فواره ی وسط حوض یک لحظه هم بیکار نبود...

اما حالا درختی که دست اون همیشه روبه آبود دیگه سبز نیست یادمه همیشه وظیفه دایی آب دادن به درخت وسط حیات بود حالاها رنگ حوض آبی سفیدشده زمینا یخ زده.

یادم می آد بچه که بودم ننه جون به همه از بچه گرفته تا بزرگ نقل های رنگی می داد وهمیشه کارش این بود که به من یه مشت بیشتر از بقیه می داد ودایی هم با هزار ترفندو دوز و کلک نقل هارو ازچنگم درمی آورد وبعدش به خاطر یه کارخوبی کع می کردم دوباره همونارو بهم جایزه می داد.

اما حیف که حالا نقل های رنگی ننه جون توآفناب رنگشون پریده و میزبان مورچه ها شدن.

فاطمه قدسی 

گروه سنی (د)

[ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ] [ 21:14 ] [ آسمانی ها ]

نماز،عالی ترین جلوه بندگی

آن گاه که سر به زمین می گذارم و حقیر بودنم را ثابت می کنم،آرامشی تمام وجودم را پر می سازد که هرگز آن را احساس نکرده بودم.این زمانیست که غرورم را زیر پایم می گذارم و در برابر خدایم سجده می کنم.تها زانو زدن در برابرش آرامم می کند.

سپس بلند می شوم ، روبرویش می ایستم،نگاهم را به زمین می دوزم و قدری با او سخن می گویم.بعد دستانم را رو به آسمان می گیرم و صدایش می زنم.هر چه در دل دارم به او میگویم.هر چه بر زبانم جاریست برای  اوست.

دستانم را می اندازم.در برابرش دست به زانو می گیرم و باز هم...

هیچ چیزی از نماز برایم زیباتر نیست.در آن تنها من هستم و خدایم وحرف های دلم.من نمازی دارم که در آن بندگی ام را به خدایم ثابت می کنم و شاید در آن بتوانم قدری شکرش را به جا آورم.نماز من سجده بر خداییست که فرش رنگارنگ زمین را برایم گسترده است و نمار من سجده بر خداییست که عشق را،خشوع را و مهربانی را به من آموخت.نماز من سجده بر معبودیست که بی دریغ همه را نعمت می دهد و سجده بر معبودیست که حتی لحظه ای از من چشم بر نمی دارد.

این نماز،عالی ترین جلوه ی بندگی،راهیست به سوی آسمان ها و پیدا کردن خدایی که مرا و جهان هستی ام را آفرید.

 

 

 

الهه ذاکری

گروه سنی:د

[ شنبه دهم اسفند 1392 ] [ 21:10 ] [ آسمانی ها ]

در بند انسان

  بال هایش را به هم می کوبید. دنبال راه نجاتی برای خود بود. چشمانش را به اطراف می چرخاند. هرلحظه راه فراری می دید ولی تمام تلاش هایش بی فایده بود. انگار دنیا از پشت این میله های باریک،تیره و تار شده بود.

  قناری در جایی خالی از حتی قطره ای احساس،گرفتار شده بود. برای دل یک انسان. انسانی که حتی درکی از قفس ندارد. انسانی که هرگز طعم پرواز را نچشیده است و انسانی که...

  سر انجام قناری آرام گرفت. رو به پنجره ایستاد و به آسمان نگاه کرد. تجربه های پرواز تا انتهای آسمان را به خاطر آورد. به یاد آورد که چگونه نسیم صورتش را نوازش می داد و چگونه خورشید،نور و گرمایش را  به او هدیه می کرد. به این که چگونه در تب و تاب جستجو برای دانه ای بود...

  بال هایش را تکانی داد. احساس می کرد با این کار رها خواهد شد. رها از قفش های ذهنش...

  به یاد آسمان آوازی سر داد.آوازی پر از سوز. به آسمان خیره شده بود و عاشقانه هایش را فریاد می زد؛ و با عاشقانه هایش به دنیای آزاد چشم گشود و انسان تنها لحظه ای به او نگاهی انداخت و او را رها کرد.                                                  

                                                              الهه ذاکری

                                                              گروه سنی : د

[ شنبه دهم اسفند 1392 ] [ 20:59 ] [ آسمانی ها ]

 

اعصابش خردبود.نمی دانست چرا همسایه شان با او چنین رفتار کرد اصلا چراباید به خانه شان می آمد وهرچیز که دلش میخواست می گفت ؟ازبس که حرص کرده بود سر تا پایش می لرزید.اصلا ای کاش در را به روی او باز نمی کرد اما این دفعه یاد گذفت که با او چگونه رفتار کند.

کاسه ی سالاد را ااعصاب خردی روی میز گذاشت.نگاهی به ساعت کرد شوهرش 10 دقیقه دیر کرده بود.هوا بارانی بود وسرد وداخل خانه ی زن گرما بود وبوی خوش سوپ جو.

صندلی را کنار کشید و نشست روی آن.کفرش در آمد  ،چرا همسرش نمی آمد ؟ بالاخره زنگ در به صدا درآمد.چه عجب... بالاخره آمد!

از جا بلند شدودررابازکرد و با قیافه ی خندان و بشاش مرد رو به رو شد.مرد لبخندی زد که دندانهایش نمایان شدند.ابروبالاانداخت وگفت:«   سلام عزیزم  »

زن با چشمان خالی از محبتش نگاه سردوبی روحی را تحویل مرد داد.موهای مرد در زیر باران خیس شده بودند و به سرش چسبیده بودند.

زن دستگیره ی در را که تابحال رها نکرده بود ،ول کرد ونشست سرمیز.کبریت را برداشت وشمع هاراروشن کرد.

مرد که تا این موقع شاد وخوشحال بود با ناراحتی جلو آمد و روی صندلی نشست.پرسید :« چته  حالت خوش نیست ؟»

زن پاسخی نداد ، از جا برخواست،  به سمت شوهرش رفت ، بارانی اش را از او گرفت وهمانطور که به سمت جالباسی میرفت گفت:«   دوباره این زنک احمق اومد اینجا و هرچی از دهنش دراومد نثار من وتو واین خونه کرد.»

-چی گفت؟

-هیچی...خانم از وسایل خونمون عیب جویی کردن..مخصوصا از جنابعالی!

-چرا...  مگه من جزو وسایل خونه ام ؟.  ولبخند کمرنگی را بر لب آورد.

زن حوله ای را روی سر مرد انداخت وشروع کرد به خشک کردن موهای همسرش. گفت :« خانم فرمودن چرا اینقدر شوهرت شکسته شده.»

مرد اخم کرد ، حوله را از سرش برداشت و پرسید :« شکسته شدم؟» 

-آره...یه نگاه به خودت تو آینه بنداز، 30 سالته به 50 ساله ها می خوری!

مرد نگاهی به خودش در آینه کرد.زنش راست میگفت ، خیلی پیر شده بود،  چرا؟

ناگهان تاریکی حکمفرما شد.برق ها رفته بود، مرد کاغذ در جیب شلوارش را لمس کرد و با خود گفت:«  الان نه...باید صبر کرد.»

زن نفس عمیقی کشید و از پنجره به بیرون زل زد.باران به شدت می بارید.مرد با نور شمع نگاهی به بشقاب پراز سوپ جو کرد و هیچ نگفت.

زن با طعنه گفت    خدا را شکر که بچه دار نشدیم  وگرنه آبروم میرفت اگه میگفتم این بابای بچمه و اینم خونم»

مرد از این حرف زن یکه خورد. از وقتی که این زن همسایه به خانه شان می آمد  زن به کلی تغییر کرده بود، خیلی ظاهربین و قدر نشناس شده بود.

مرد با ناراحتی و صدایی گرفته گفت :« مگه من و این خونه  زندگی چمونه؟»

زن پاسخی نداد ویک زیتون از سالاد را به دهان گرفت.

مرد از جا بلند شد  ،حوله ی دردستش را روی زمین انداخت . متوجه ی سطل زباله شد.بوی گند آشغال ها فضای آشپز خانه را پر کرده بود.مرد به سمت سطل آشغال رفت در آن نور خفیف شمع در را باز کرد تا آشغال ها را دم در بگذارد . می خواست برای چند لحظه هم که شده از خانه خارج شودودر خیابان قدم بزند  ،دیگر تحمل این زن غیر منطقی را نداشت.

مدتی گذشت ومرد نیامد.زن نگران شده بود  ، مدام از پنجره به بیرون زل میزد.  دقایقی پیش صدای گوشخراش ترمز اتوموبیلی را از فاصله ای نه چندان دور شنیده بود...نکند....نکند.

بی معطلی از جا بلند شد ، شالش را به سر کرد واز خانه بیرون رفت.هوا تاریک بود و هیچ چراغی در خیابان روشن نبود.آشغال ها دم در بود.  پس همسرش کجا بود؟   شروع به دویدن کرد.کفشهایش روی آسفالت خیس پیاده رو شلپ و شلپ صدا میکرد.انگار هرچه میرفت نمی رسید،  تاریکی بود وتاریکی.

ناگهان عده ای را دید که دور یک نفر حلقه زده اند.نور چراغ ماشینی که مردم دورش جمع بودند،  قطرات کج باران را نشان میداد.مردم دور آن صحنه  ،همانند اشباحی بودند که کنار یکدیگر ایستاده اند.

زن جلو رفت و با صحنه ی دلخراشی رو به رو گشت.شوهرش پخش زمین شده بود و هیچ حرکتی نمی کرد.زن کنار همسرش نشست و از وحشت جیغ کشید و نام اورا صدا زد اما مرد....خاموش بود.

صدای آ ژیر آمبولانسی از دور شنیده می شد ، صدا هر لحظه نزدیک تر میشد.زن گریه می کرد وکمک می خواست. اوعزیز ترین کسش را از دست داده بود،  فکرش را هم نمی کرد که همسرش به این زودی از دست برود.

دکتری از آمبولانس پیاده شد وعلائم حیاتی مرد را بررسی کرد و با تاسف به زن چشم دوخت!.زن خودش را انداخت روی مرد وفریادی از اعماق دل و جان کشید.او....بهترین  صبور ترین ومتفاوت ترین فرد زندگیش را از دست داده بود.ناگهان در جیب شلوار مرد کاغذی را لمس کرد،  آنرا بیرون آورد وخواند. باور نمی کرد.او...او حامله بود.!

زن نگاهی به انتهای خیابان کرد.تنها ماشینی که در آن حوالی به انجا نزدیک میشد نعش کش بود..

از خود خجالت کشید ، بر خو د لرزید. او تا دقایقی پیش به مرد گفته بود که خدا را شکر که بچه دار نشدیم ، گفته بود که چقدر شکسته شده ای ونگاه سرد وبی روحی را به مرد تحویل داده بود.

اما حال حامله بود،  نگاه به همسرش توام با عشق ومحبت بود و چقدر همسرش در زیر نور چراغ آمبولانس جوانتر می نمود.

 

سارا کارگران

گروه سنی :  د


 

[ دوشنبه هفتم بهمن 1392 ] [ 17:2 ] [ آسمانی ها ]


        استکان شکست

سماور از قل قل افتاد

گل حسن یوسف توی حیاط خشکید

نخ های بافتنی رنگشان پرید

چرخ خیاطی بدون او بیکار است

زنبیل گوشه آشپزخانه خاک می خورد

بغض کودک می شکند

 و در نبود او خانه رنگ خاکستری به خود می گیرد.


                           فاطمه قدسی

                           گروه سنی :د

[ دوشنبه هفتم بهمن 1392 ] [ 16:48 ] [ آسمانی ها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اینجا قدمگاه واژه های آسمانی است با عشق وارد شوید تا غربال کلمات را تجربه کنیم
امکانات وب