قالب وبلاگ

دهکده کوچـــــــــــک ادبی
مرکز شماره یک کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان یزد 
از تمام عشق دفتری به جا مانده روی نیمکت سبز لابه لای برگها ی سفید خزان زرد به جا مانده و باد می رود لابه لای برگهای خشک زیر پا مانده فاطمه خشنودی1 روی این نیمکت کاجی رنگ در وجود شبرنگ خزان برگی از برگهای پیر افتاد زرو وبیحالت و خشک و بزرگ روی آن برگهای تک شاخه شعر هجران بخواند و مدفون شد لای آن برگهای پر واژه الهه رحیم نژاد سال کنکور ای وای بر من امسال هست سال کنکور اسمش که می آید بدنم می شود مور مور کتاب های برگ برگ و قطور مرا ضعیف کرده همچون مور حوصله ام نمی شود که بخوانم درس با کتاب هایم می روم به پارک پس رو نیمکت نشسته می کنم به مردم نگاه کتاب هایم چه جالب می خورند افسوس و آه غروب که می شود می روم به خانه باز وای کتابم را نیاوردم اصلا نبودم تو فاز کتابم تنها روی نیمکت می خورد باران من هم به آسودگی می نشینم پای فیلم تارزان زهرا السادات سجادی نسب نیمکت خیال باد پاییزی وزید روی برگهای دفترم خط به خط ورق خوردند روزهای رفتنم خش خش صدای تو بین برگهای خشک من رفته رفته بی نگاه گشت نیمکت خیال من خالی از تو شد ولی جای سبز واژه ها بین خاطرات ما زرد زرد مانده است.
[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 15:17 ] [ آسمانی ها ]

انتقال پيام ممكن نيست!!!

تابحال  فکرش را کرده اید که روزی در منطقه ی شما همه ی بوق ها اتصالی کند؟اگر فکر نکرده اید بگذارید من بگویم،تا از این به بعد شماهم به این معضل بزرگ فکر کنید...

در روزی از روزهای سال زیر رگبار و تازیانه ی باد

همه ی بوق های شهر دارقوزآباد اتصالی کرد و شهر رفت روی هوا!!!

پدرم گفت به اکبرآقا:ای آشنا!ببخش مرا بوق ماشینم اتصالی کرده،چند روزی آن را تحمل کن!!

مرد همسایه گفت با تندی:مردم آزار از تو بیزارم!من با این سنم کجا طاقت بوق ماشین تورا دارم؟

پس لگدی نثار ژیان بابا کرد،ره گزید و رفت.

مرکز ارتباطات دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند عیب کار از چیست.

ماموران پس از یافتنX(ایکس)راه تکرار برخطر بستند.

یعنی تمام بوق های شهر را با چکش تکه تکه بشکستند.

فاطمه قدسی/گروه سنی د

[ چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ] [ 22:34 ] [ آسمانی ها ]

 

قلك گشنه

اي خدا ! اسمم قلكه ولي تاحالا توي عمرم يه دونه محض رضاي خدا يه دونه هم اسكناس نديدم!!حالا اسكناس پيشكش،يه دونه سكه دويست تومني هم نديدم!آخه اين چه وضعشه بعضي قلك اينقدر پول ميخورن كه منفجرميشن... بعضي ها هم مثل من از گشنگي زياد نابود ميشن.

..........................

خداجون!اگه ميشه به من يك كم پول بده تا بدم به قلكم.آخه اون هم مثل من گشنشه!هروقت به بابا ميگم به من يه سكه بده!ميگه:بر بچه جون اگه پول داشتم واست نون ميخريدم!                     

فقط يه سكه ميخوام دوست دارم ببينم صداي افتادن پول توي قلك چه جوريه!!!                               

قرار بود مامان هرروز بهم يك سكه بده اما...

فاطمه قدسي/گروه سني د

[ چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ] [ 22:33 ] [ آسمانی ها ]

 

ليموترش،شيرين

بادمپائي هاي سبز رنگي كه مخصوص تابستان بود اما در زمستان هم استفاده مي شد پا به كوچه گذاشتم.خوشحال و شاد قدم مي زدم و شعر ميخوندم،توي دست راستم يك اسكناس سبز رنگ بود توي دست چپم يك چتر صورتي بااينكه روي سرم يك چتر داشتم اما بازهماما بازهم گوشه ي موهاي حنايي رنگم كه بادوتا كش موي آبي رنگ دوطرف سرم بسته شده بود،با نرمه برف هايي پوشيده شده بود.يادم مياد3يا4سالم ببيشتر نبود وبراي اولين بار بود كه به خريد مي رفتم.

به سر كوچه كه رسيدم به سمت راست پيچيدم بعدازاينكه كلي راه رفتم همسايمون بي بي راضيه منو ديد ازم پرسيد:كجا داري ميري گفتم:مي خوام برم واسه ي غذاي ظهرمون ليمو بخرم،مامانم گفته!بي بي راضيه گفت:اي مادر!راه رو اشتباه اومديبايد از اون طرفي مي رفتي.راه رفته رو برگشتم تابه مغازهخ ي اوستا رضا رسيدم همينكه من رو ديدلپَّم روكشيد وگفت:چي ميخواي عمو جون؟ گفتم:مامانم گفته اندازه این لیمو بدین. وپول سبز رنگ توی مشتمو بالا گرفتم.پول رو ازم گرفت،پنج تا لیموی بزرگ انداخت توی کیسه و داد دستم.

موقع برگشت برف شدت گرفته بود.وقتی به خونه رسیدم مامان گفت: اینا چیه رفتی خریدی؟ نگفتم که برو در مغازه ی اوستارضا باید میرفتی درمغازه ی عطاری گلها!!یالا زود باش تا بابات نیومده!

باز دوباره دمپائی های زمستونیم رو پوشیدماین بار پاهام بیشتر توی برف فرو می رفت،راه رفتن برام سخت بود.رفتم مغازه اوستارضا تا لیمو هارو پس بدم اما با درهای بسته مواجه شدم،عطاری گلهاهم بسته بود.چاره ای نداشتم جز برگشت.

اشکهام با آب دماغم یکی شده بودمونده بودم جواب مامان روچی بدم.آب دماغم قندیل بسته بود و اشک هام به صورت بلورهای ریز و درشت روی زمین می ریختموهای حنایی رنگم مثل موهام سفید شده بود وانگشت های به صورت مدادشمعی های آبی رنگم دراومده بود،سفت وشکننده.

وقتی رسیدم خونه مامان که با اون قیافه من رو دید یک سیلی محکم زد تو گوش خودش، زیر بغلم رو گرفت و بردم تو آشپزخونه و صورتمو شست.وقتی که ازم سراغ لیموهارو گرفت یادم اومد از سرکوچه تا اینجا دستم سبک بوده و احتمالا لیموها رو همونجا انداختم.

قبل از اینکه از دست مامان کاری بر بیاید ازخونه زدم بیرون ،از در که اومدم بیرون بابی بی راضیه مواجه شدم که زیر چادرش چیزی قایم کرده بود وقتی من رو دید لبخندی زد،روی لپ هاش سوراخ شدو گفت:بی بی فک کنم این هارو سرکوچه جا گذاشتی!؟!ازش گرفتم و دویدم تو خونه حتی دستت درد نکنه هم یادم رفت.

کیسه ی لیموهارو جلوی مامان گرفتم و گفتم: بسته بود. مامان گفت:اگر خودم رفته بودم سنگین تر بود...هنوز جمله ی مامان تموم نشده بود که گفتم من از این ها میخوام،میخوام باهاش توپ بازی کنم.و بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم یک دونه برداشتم و زدم به دیوار،برگشت پیشم،دوباره پرتابش کردم.به اصرار مامان یک بشقاب و چاقو آوردم تا مامان برام قاچش کنه.

با اینکه میدونستم اما پرسیدم مامان این چیه؟؟ مامان گفت: این لیمو شیرینه که شما رفتی اشتباهی به جای لیموترش خریدی!!!حالا بیا این رو بخور.

اَاَاَه!!!مامان اینکه تلخه!!!!!!

فاطمه قدسي/گروه سني د

 

[ چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ] [ 22:32 ] [ آسمانی ها ]

   بیستمین دوره ی جام جهانی و پنجمین دوره ی دعواهای مامان وبابا شروع شده!حتما می پرسید جام جهانی چه ربطی به دعواهای خانوادگی ماداره؟؟!!!؟میگم براتون!!

   ازاونجایی که توی خونه ی ما همه چیز برعکسه،یعنی من بجای داداشم نون میخرم واون ظرف هارو میشوره!کشوی کابینت در نقش جاجورابی شخصی بابا ایفای نقش میکنه ویااینکه ازقاشق چایخوری به عنوان گوش پاکن استفاده میکنه!!!کارهای مامان و بابا هم برعکس شده ،یعنی مامان شده عشق فوتبال!البته این تاثیرات مثبت رو اکرم خانم روی مامانم گذاشته. هرشب خونه ی یک نفرجمع میشن وبازی های جام رو تماشا میکنن،به یکی دوتا ههم که اکتفا نمی کنن بایدهمه ی بازی هارو ببینن.

  یه وقتایی که توی خونه بحث از جام جهانی میشه بابا هنوز هم توی ترکیب تیم ملی دنبال علی دایی وعلی پروین میگرده!!!مامانم میگه این بابات هنوز توی جام جهانی 1998 مونده واز ترکیب جدید تیم ملی و بازیکنای خوبی مثل علیرضاحقیقی واشکان دژاگه وآندرانیک وخسروحیدری و…( کلمه ی آندرانیک رو طوری گفت که انگارآقای تیموریان پسرخاله اشه)ومربی گری ؛آقای کارلوش کیروس ببخشید کارلوس کیروش خبر نداره اصن من موندم چطوری به این مرد جواب مثبت دادم من صدتا خواستگار دکتر مهندس داشتم.

    اینا حرفای همیشگی مامانه هروقت دلش از دست بابا پره اینطوری میگه!

    هروقت این جمله ی آخر رومیگه خودشو جمع جور میکنه و توی کاناپه یه تکونی به خودش میده،این جور مواقع قیافه اش خیلی خنده دار میشه درست مثل تازه عروس هایی که واسه مادرشوهر ناز میکنن!(البته ببخشید این حرف  هارو من نباید بزنم.)

    خلاصه گذشته از این حرفادیشب مهمونی در محل منزل ما برگزار بود.

   ازطرفی دیگه بابا تصمیم گرفته بود تامهمونی اون شب مامان روبه هم بریزه!این رو من وقتی فهمیدم که بابا یواشکی داشت بادوستش حرف میزد تابراش یک داروی بیهوش کننده ی قوی جورکنه!!!

  ولی من عاشق مهمونی رفتن های مامان بودم چون تاوقتی که خونه بود تلفن مشغول بود نه اینکه فکر کنید وصل اینترنت میشیم(ماADSLداریم)نه!! مامان داشت اخبار همسایه دست چپی هارو به دست راستی ها می داد و یا بلعکس.بعضی وقت ها هم واسه دختر ترشیده های محل شوهر جور می کرد من موندم چرا توی این چند ساله یک کاری واسه من نکرده!!؟؟!!؟!خلاصه!وقتی مامان میره من آزادانه میتونم زنگ دوستام بزنم و باهاشون صحبت کنم.

....................

    درکنار تصمیم بابا من هم تصمیم گرفتم تانقشه بابارو خراب کنم،بابابطور نامحسوسی وارد آشپزخانه میشود مادر قصد دارد برای میهمانانش کیک برنجی بپزد در کتاب آشپزی توصیه شده از آرد برنج استفاده شود اما بدلیل اینکه مادرمیانه ی خوبی با آن ندارد از آردسفید استفاده می کند،پدر ماده ی بیهوش کننده را باآرد سفیدی که درون لگن صورتی رنگ جهاز مامان که از مهمترین وسایل آشپزخانه به شمار می رفت مخلوط می کندوباز هم بصورت نامحسوس از آشپزخانه بیرون می آید.

    من از فرصت استفاده می کنم و دربرابر تصمیم بابا واکنش نشان می دهم،جای آرد برنج را با آردهای سفید عوض کرده وبه سرعت از آشپزخانه بیرون می زنم.مامان به آشپزخانه رفته و کیک را درست می کند.

.....................

     صدای زنگ خانه به صدا در اومد وسرکله ی اولین مهمان ها پیدا شد.

     اولین نفری که اومد اقدس خانم بود که یک کیسه ی دوکیلویی تخمه دستش بود. دومین نفراکرم خانمه که در اول ماجرا هم ذکر خیرشون بودتشریف آوردن والی آخر...

    مامان کیک رو روی میز میذاره،با شروع بازی صدای چَرَق چَرَق وتِرِک تِرِک شکستن تخمه ها روی مخم رژه میره.

   برعکس همیشه که هیچ کس به کیک خونگی مامان لب نمی زنه زیور خانم به علت گشنگی زیاد تکه ای از اون رو نوش جان کرده وبه بقیه هم توصیه می کنه!!!

....................

     بعد از گذشت اون ماجرا مامان میشه کیک پز مخصوص مسابقات جام جهانی!!!

     البته من برای اینکه مامان بازهم مثل اونشب بتونه کیک خوشمزه درست کنه مجبور شدم که نقشه ی بابا وماجرای اونشب رو براش تعریف کنم واونهم ملاغه به دست منتظر ورود بابا باشه!

البته پیامد خوبی که این ماجرا داشت این بود که مامان فهمید کیک برنجی اونقدر ها هم که فکرشو می کرد بد نیست!!

 فاطمه قدسی/گروه سنی د

[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 2:5 ] [ آسمانی ها ]
 

 

فکرت را بدوز به آنجایی که تمام افکار وصل شده اند

آنجایی که افکار تا اعماق شب ها کشیده شده اند

 و آنجایی که دل ها آواز عشق سر میدهند

آنجایی که شب عشاق در کنار هم عاشقانه هایشان را می خوانند

فکرت را به آنجا بدوز

به آنجایی که افکار در کنار همند

افکار شاهد زندگی تو هستند

تنها زندگیست که آینده ات را میسازد

فکرت بدوز به آنجایی که سالهاست افکار تازه و جدید متولد می شوند

افکارت را بدوز به اعماق آسمان ها

 آن جا که کلام هر کس راهنمای دیگریست

در کنار آسمان واژه ها

آنجایی که پرندگانش از اعماق وجودشان اواز شادی سر می دهند

و آنجایی که باد در ان می چرخد و ابر ها را به بازی می گیرد

مرا به آسمان ببر

 ما را به آسمان ببر

انسانها را ببر

شناخته شدگان را آنان که آشنایند

آنان که در احساس باران غرق شده اند

 بارانی که ما را پر می کند از امید

 بارانی که بی دریغ می بارد در دل عشاق

 ای باور بدان باران هرگاه ببارد

قسمتی از دلت را آرام می شوید

 

الهه ذاکری

گروه سنی :   د

 

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 16:43 ] [ آسمانی ها ]
جلوی اینه نشسته بود ا شک می ریخت و خود را سرزنش می کرد . چرا فریبا اینجوری نیست ؟چرا تو این قدر مثبتی؟ چرا همیشه باید چادر سر کنی ؟چرا تو نباید مثل فریبا بری پارک ؟بری خیا بون بگردی ؟اونوقت میشی یه دختر واقعی. اما حالا چی وقتی میخوای بری بیرون چرا با مانتو نمیری معلومه چون جرئت نداری؟ چون ازبابات می ترسی . چرا باباها ترسناک اند؟ پوز خندی زد ادامه داد نه ترسناک نیستند تو می ترسی ترسو .ناگهان نادر وارد اتاق شد وگفت: نسترن تو اینجا چی کار می کنی؟ باباداره صدات میکنه. پاشو برو چایی بریز. نسترن باعصبا نیت گفت: نمیخوام به بابا بگو خوابه مامان کجاست ؟ - -- رفته خونه ی خانم رحیمی بااون پارچه مشکی که خرید چادر بدوزه --«چادر خب چادر من که بود میگفت بهش می دادم » «چادر تو مال تو است » --« من دیگه نمی خوامش» نادر این دفعه گفت:« به من چه ولی بابا بفهمه عصبانی میشه» واز اتاق بیرون رفت وبه حیاط ، پیش کفتر هایش رفت .پدر نسترن جلوی تلویزیون دراز کشید وگفت نسترن بابا برای من چایی می ریزی
ادامه مطلب
[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 15:40 ] [ آسمانی ها ]
 

ابر،باران،باد،بیک،بهرام،باغ

ابرباران بارید.باد،بادبادک برد.عطربهرام بیک است.باغ...

بازهم حرفی دگر

خانه ای درکنج باغ

مردی مست وخراب

خردوخسته،خشم وخوف

باخته اززندگی

خوف،بادبادک برد

خصم آن باران را

روی آن پیچک هاخشم هم می بارید

خ بس است حرفی دگر

اخم هم می آید،خارهم می روید

خ بس است حرفی دگر

یاکه نه واژه بگو،واژه ای خوب وروان

خوب هم می آید،خنده ای سرمی دهد

خوشه ای ازگندم،شاخه ای ازپیچک

خوب هم می خواند

 

 

الهه رحیم نژاد

گروه سنی  : ه

 

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 15:15 ] [ آسمانی ها ]
 

امشب دلی دیوانه دارم من   

می عاشقم ویرانه وارم من

در کنج باغ قلب معشوقم

امشب امیدی تازه دارم من

 

فاطمه خشنودی

گروه سنی : ه

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 11:19 ] [ آسمانی ها ]

اولین بارکه دیدمش یک دامن سبز رنگ پوشیده بود که روش یه عالمه شکوفه صورتی و سفید باشیره درخت کاج چسبونده شده بود. توصیف اون صحنه برام خیلی سخته،قدش خیلی بلند بود واین ابهت رو اون تاج بلندی که باگلهای مریم وزنبق  روی سرش داشت بهش داده بود!!!!!!!دست بند و انگشتری که توی دستاش بودازشکوفه های سفید و صورتی درست شده بود.برام خیلی سخت بود که باورش کنم!!!

باهاش خداحافظی کردم و رفتم قرار شد تاوقتی برمی گردم همونجا بشینه!

...................

وقتی سرمحل قرار دوم حاضرشدم لباساشوعوض کرده بود دامنش پررنگ تر شده بود،تاجی روی سرش گذاشته بود که پراز میوه های خوشمزه بود..موز،سیب،هلو،انبه،...!موهاش ایندفعه رنگ انگور های بنفش بودو فرفری،گوشواره هاش ازجنس گیلاس بود گردن آویزش از زردآلوهای زردو شیرین درست شده بود.دلم می خواست منم یک انگشتر مثل انگشتر اون که نگینش آلبالویی بود می داشتم.

ملاقات این بار به سرعت گذشت،دوست داشتم بیشتر باهاش صحبت کنم!!من رفتم اما میدونستم منتظرم می مونه !!!!!

..................

وقتی برگشتم دیدم رنگ دامنش توی آفتاب پریده!دیگه اون تاج میوه ای روی سرش نبود؟!!؟انگار توی مدتی که نبودم همه چیز تغییر کرده بود!!!افسردگی به سراغش اومده بود.

اما اخلاق همیشگی اش رو فراموش نکرده بود متانسب با حال و احوالش یک سرویس ازبرگ های طلایی توی گردن و انگشتاش داشت!!وقتی منو دید دستمو گرفت و باهم توی کوچه هاغی تنگ و تاریک قدم زدیم اینجا بود که فهمیدم قدش یکم خمیده شده چون دامنش روی زمین کشیده می شد و برگ های خشک رو جابجا می کرد!!!!

در اثنای پیاده روی به کوچه ای رسیدیم که از همه تنگ تر و تاریک تر بود به هوای اینکه موهاشو درست کنه دستمو ول کرد توی تاریکی شب گمش کردم.........

................

وقتی پیداش کردم دیگه دیر شده بودمثل یک مرده لباس سفید پوشیده بود!موها ش سفید شده بود ! همه چی سفید بود!دیگه هیچ تاجی روی سرش نبود! هیچ انگشتری توی دستاش نبود!انگار فکر می کرد من دیگه برنمی گردم!

کنارش زانو زدم،اشکی که از گونه هام جاری شده بود رو پاک کردم،دستمو روی شونه هاش گذاشتم تکونش دادم انقدر صداش کردم تا از هوش رفتم!!!!!!!!!!!!

..............

وقتی با اولین قطرات بارون به هوش اومدم دیدم دوباره جوون شده با همون دامن سبز وشکوفه های سفید وصورتی روش،بالای سرم ایستاده بود با دستای بلوریش سیب سرخی رو به من تعارف می کرد. 

 

فاطمه قدسی/گروه سنی د                                                       

 

[ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ] [ 16:54 ] [ آسمانی ها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اینجا قدمگاه واژه های آسمانی است با عشق وارد شوید تا غربال کلمات را تجربه کنیم
امکانات وب