قالب وبلاگ

دهکده کوچـــــــــــک ادبی
مرکز شماره یک کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان یزد 

یک لقمه نون
یه کاسه ماست
یه آینه که حرف ماست
یک سفره ی بی کم و کاست
یه ظرف میوه ی بزرگ
یه هندونه که اصل ماست
یه کرسی و مادربزرگ
یه خونواده و پلو
یک شب که مال قدیمیهاست
هرچی محبت و وفاست
تو دل صاحب خونه هاست
این شب که اسمش یلداست
بلند ترین شب ما ایرونیاست

فاطمه ناظمیان

گروه سنی : د

         
 
[ چهارشنبه نهم دی ۱۳۹۴ ] [ 11:25 ] [ آسمانی ها ]
امروز رفتم اون کتاب برو خریدم ...

کدوم کتاب؟

همون کتاب چیزه دیگه ...

از کدوم مغازه خریدی؟

همون مغازه که اون کتاب چیزرو داشت ...

کدوم خیابون ؟

همون خیابونی که اون مغازه کا اون کتاب چیزرو داشت .......

کدوم شهر ؟

همون شهره  اون خیابونه که اون مغازه اون کتاب چیزروداشت دیگه ....

کدوم کشور ؟؟؟

همون کشوره که اون شهره واون خیابونه که اون مغازه اون کتاب چیزرو داشت ..

کدوم قاره .؟؟؟

همون قاره که اون کشوره و اون شهر ه و اون خیابونه و اون مغازه که اون کتاب چیزرو داشت...

کدوم سیاره .؟؟؟......

کدوم کهکشان؟؟؟.....

من که خودم قاطی کردم ........

یکی ادامش بده 

 

فاطمه ناظمیان 

گروه سنی : د

مرکز یک یزد

[ چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۹۴ ] [ 15:4 ] [ آسمانی ها ]

بچه ی کم رو

یک بار زنگ زده بودم به این رایا نه کمک

چون کیسم تازه درست شده بود زبان فارسی نداشت

ماهم زنگ این رایانه کمک زدیم

زنه گوشی رو بر داشت

هی می گفت این جا برو ...اون جابرو

منم الکی داشتم بازی می کردم هی می گفتم خب

بعد زنه یک جا گفت یک صفحه باز شده؟ منم گفتم آره

گفت بخونش ....منم قاطی کردم گفتم خب

دوباره زنه گفت خوندیش منم گفتم خب

دسته آخر حرصی شد گفت بلند بخون .... منم گفتم چی؟ صدا نمی یاد

دیگه هیچی گوشی رو گذاشتم ....اما صدای جیغ و ویغش داشت می یو مد...

من که کار بد ی نکردم ...............خب درست نگفت منم روم نشد بگم نفهمیدم

نیس بچه ی کم رویی هستم................................................

[ چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۹۴ ] [ 15:3 ] [ آسمانی ها ]
امسال نیز مانند سالهای قبل9 نفر از  اعضا مرکز یک نیز در برنامه دوپنجره خوش درخشیدند ، با آمادگی کامل در برنامه حضور داشتند و به نقد کتاب هندوانه به شرط عشق با نویسنده کتاب اقای فرهاد حسن زاده نشستند . همچنین الهه رحیم نژاد و سارا کارگران دو اثر زیبای داستانی را قرائت نمودند و مورد تشویق نویسنده قرار گرفتند .

[ چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ ] [ 14:56 ] [ آسمانی ها ]

انتهای جاده به تو خواهد خورد

تقاطعت میدانت

همه چیز از تو شروع خواهد شد

و به تو برنخواهد گشت

و شاید گندم زار شوی و دیگر دلیلی برای رسیدن به انتها نباشد

دائم از پنجره ی ماشین دنبالم کنی

سایه ات را روی سنگها دیدم

وقتی قایم باشک بازی می کردیم و

صاعقه ،صورتت را که  پشت بلندترین درخت ایستاده بودی نشان داد

آسمان بیشتر از تو می دانست نمی توانم نبینمت

احساسات دفن شده ی پشت باغ ،

تو را به یاد ان فنجانهای قهوه نمی اندازند

که تک تک اشکهایمان را پنهان کرد

وقتی از یکدیگر دور می شدیم

کاش در گندم زار باشی . طاقت امدن تا انتها را ندارم

میانه ی  راه نمی ایستم ،شاید بمانم

زیرا دستی نیست که مرا یاری کند

 

الهه رحیم نژاد 

[ سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴ ] [ 11:39 ] [ آسمانی ها ]

 

سکوت لبهایت را می بخشم

ولی سکوت چشمهایت را نه

بیحرفی نگاهت ،

عجیب می ترساند

عاشقم نیستی می دانم

ولی از تو شنیدم که دوستم داری

و همین مرا وادار به کاویدن چشمها می کند

رگ های دستانت زیادی ورم کردند

شاید گرم نشده اند

بگذار میان دستها و لبهایم بنشینند

و شانه هایم روی دستانت حک شوند

شاید راهی باشد برای شاعر کردن نگاه تو

الهه رحیم نژاد

.........................................

می نپید و صدای شریان خون در رگهایم می پیچید

سرخ شدم

 رد شد و

 فقط سکوت قدمهایش بود

که پاهایم را لرزاند .

دستم را به در گرفتم

و پا به رکاب گذاشتم

سوئیچ را چرخاندم

 تا عشق برای همیشه پشت سکوت چشمهایش بازی کند

تا عمر با من است

آن بازی مال من است

.....................................

[ سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴ ] [ 11:36 ] [ آسمانی ها ]

 

دیشب خواب تو را دیدم

در کارگه باران

پیش دو سبد انگور

در سایه ی یک تاک بلند و گله مند

این نغمه ی یک مرد تهی بود

تهی از دل و از گرمی یک چای

زنجیر به پای بسته از پای فرار

آری چه فراری ،از غم کوچه ی پر پیچ کناری ،تابه درگاه خدا

گله مند از رفتن ورقصیدن

و با همه کس ساختن

و همه چیز رفته به باد

در پی یک خوشه انگور ،یک شاخه  ی تاک

به چه اندیشه کند مرد ؟

هی مشق و نوشتن ،تکرار و تکرار

و این بار این مشق در پیچ و خم کوچه اگر گم بشود و باز نیابم اورا؟

آری چه شود این زنجیر

کجا راه برد به ز خواب

الهه رحیم نژاد

 

[ سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴ ] [ 11:30 ] [ آسمانی ها ]

 

فانوس به دست

عجیب است زیادی روشنی

زیادی نور می دهی

چه می خوری

شاه توت  از جایت بلند شو

بهتر است کمی زیر باران برویم

خیس شویم

بلند شو ،قدری به خودت بیا تا کی قرار است بازی کنی

فانوست را هم نیاور

ها ؟

همان تبلت را

بهتر است کمی بوی قدیم بگیریم

دستهایم کثیف شده

دود فانوس دستهایت را ترش کرده

الهه رحیم نژاد

...........................

 

فانوس  لب تابم که روشن شد

از صفحه ی ان شاه توت ها چکیدن گرفتن

........................................

فانوس شبهایم خاموش شد

و همچنان با ظرفی از شاه توت

 بی اعتنا غرق در تاریکی

 محو لبتابم

 

فاطمه اعتمادالعلماء

[ سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴ ] [ 11:0 ] [ آسمانی ها ]

 

وقتی نگاهم به تصویر زمینه ساعت درشت پشت دست فاطمه افتاد گفتم بد نیست از ایفل هم نوشتن و بچه ها مشتاقانه چنین نوشتند

 

تمام خیابان را پیاده طی می کنم

و انگار تویی که پشت ان کاجهای سبز

مرا صدا می زنی

قدمهایم کوتاه و بلند می شوند

کوتاه از تر من تمام شدن آوازت

و بلند به شوق عاشقانگی دیدارت

دستهایم در جیب هایم یخ بسته

آن هم در تابستانی که خورشیدش زیادی قصد گرم تابیدن دارد

آسمان آبی را نظاره می کنم

با چشمانیکه غیر صید زیبایی عادتی ندارد

و چند وقتی است که مست لمس نگاهت نشده

و خمار دارد می میرد

انگار تو در انتهای جاده ای

زیر پل روشن در شبی که هیچ چیز نیست

مگر طلوع و فروغ چهره ی تو

ولی نه ایفل است ،نه تو ونه شب

 

الهه رحیم نژاد

گروه سنی :   ه

...............................................

از بالای بلندی هایت چه می بینی

من که از این پایین هر چه می نگرم هیچ چیز جز خانه و ساختمان بلند نمی بینم

انگار کودکان در خانه ها حبس شده اند

همه چیز ماشینی شده

چرا ان نهری که در کنار تو جاری بود دیگر نیست

اکنون تمامی اذهان با یک آرزو پیش می رود در پشت بام هتال های اطرافت بایستند و سلفی بگیرند من و برج ایفل یهویی

راستی تو از ان بالا کوه ها و تپه ها را می بینی

 

فاطمه قدسی

گروه سنی :  د 

............................................

نرده های شب در میان حرفهایت گم شد

پله پله که امدی

 تازه فهمیدم به دنبال ماه بلندی ایفل را می پیمایی

چه قدر خوش خیال بودم

که فکر کردم برای بازگشت من

 تا اینجا امده ای !

....................................

دستت را به آسمان زده ای

برگرد

فکر نکن

ایفل هم داغ نفسهایت می شود

....................................

[ سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴ ] [ 10:6 ] [ آسمانی ها ]

شما از بعد از ظهر جمعه و شمعدانی ها و نقطه چین چه می نویسید

در کارگاه شعر دهکده کوچک ادبی اعضا اینگونه نوشتند.

شمعدانی ها روی تاقچه اند

زیر سایه ی خورشید

و مدام پرده را پس می زنند

انگار کسی می خواهد از آسمان عکس بیندازد

همه بی حرکت ایستادند

و ماه قصد دنبال کردن خورشید را ندارد

حداقل برای یک لحظه در بعد از ظهر جمعه

دلتنگی ها را پایان می دهد

و اسمان تنگی ها را

انگار آسمان زیاد هم تنگ نیسیت

برای هم آغوشی ماه و خورشید

 شمعهای سفید در شمعدانی می نشینند

و نور زرد وسرخ آسمان

تا نقطه چین های  سفید روی فرش ادامه دارد

الهه رحیم نژاد

گروه سنی ه

......................................

 

غروب جمعه است . در حیاط کنار شمعدانی نشسته است  . به طرفش میروم . نگاهی به نقطه چین هایی که روی برگه ی در دستش ردیف شده اند می اندازم

چه می خواند ؟چطور درک می کند زندگی را از بین این نقطه چین ها ؟

سارا کارگران

گروه سنی  ه

......................................

 

گفت : نقطه سر خط

و من پنجره ی شمعدانی را بستم

..............................................

گفته بودی جمعه هستم

عصر ان از راه رسید و

 تو باز هم بین نقطه چین ها

جاماندی ...

...............................

بال زد و سکوت شکست

 اتفاق هم در این سکوت نشست

  نقطه چین ها به هم پیوستند

 حس و حالی اگر بود شکست

...................................

 

 

 

[ سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴ ] [ 9:25 ] [ آسمانی ها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اینجا قدمگاه واژه های آسمانی است با عشق وارد شوید تا غربال کلمات را تجربه کنیم
امکانات وب