دهکده کوچـــــــــــک ادبی
مرکز شماره یک کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان یزد 
قالب وبلاگ

گربه ملوس سفید

 

«مامان چرا نمی شدینی درست سر میز غذات را بخوری»

«چون سیرم !ممنون خوشمزه بود»

«بشقابت را کجا میبری»

«میخوام اگر موقع در س خوندن گرسنه شدم بخورم عصر بخیر»

پسر وارد اطاقش شد .در را قفل کرد از تنهایی خودش مطمئن شد به پنجره رفت و آرام بازش کرد نگاهی 

 به کوچه انداخت آروم ولی بی سر و صدا .معمولا این موقع بچه ها توی کوچه بودند اما امروز...

معلوم نیست چه خبر شده اما انگار برعکس ماهان همه از گربه ملوس و سفیدی که یک پایش شکسته  

است وحشت دارن.

انروز اشتباهی توپ به او برخورد کرد و محکم خورد به دیوار و یک پایش شکست به سمت بچه ها  

حمله ور شد تا انتقام پای شکسته اش را بگیرد ولی بچه ها فرار کردند ماهان تنها کسی بود که از  نمی  

ترسید

پسر وسط اتاق نشسته بود و رشته های ماکارونی را خیلی آرام به هم گره می زد وقتی رشته هاتمام  

شدنددوباره دم پنجره رفت و صدای گربه در آورد میومیومیو

گربه ملوس و سفید سرش را از میان زباله ها بیرون آورد ماهان طناب را از پنجره بیرون انداخت و  

گفت : « بگیریش و زود بیا بالا»

                                                                   فاطمه قدسی

                                                                  گروه سنی : د

به نظر شما چی کار کنیم

 

ریسه های ماکارونی محکم باشند  و زود پاره نشوند  

چه چیر جادویی به انها میشه زد  

نظرات اعضا: 

با هر ورق درس خواندنماکارونی ها محکم تر شوند  

یا هر یک ضربی که حفظ می کنیم  

و باز اعضا به سوژه هایی اشاره کردند مثل 

افتتاحیه کارخانه ماکارونی با ربانی از ماکارونی 

کفاشی که کوک کفشهایش از ماکارونی بود   

یند کفشهای فوتبالیست که با هر گل محکم تر می شود  

قرار شد اعضا به عنصر تخیلی قدرت بخشیدن به ماکارونی فکر کنند و ایده های خود را به کلاس بیاورند البته این پیشنهاد یکی از اعضا بود . و این داستان کوتاه یکی از اعضادر کلاس:

ریسه هایی از ماکارونی 

 

بچه ها ریسه و بادکنکهایی که برای جشی امروز اوردید را رو کنید  

وای یادمون رفت بیاریم  

مثل اینکه نمی دونید امروز روز معلمه 

وای خدایا یادمون رفت 

حالا چی کار کنیم  

بچه یه فکری من امروز ناهار م را اوردم ماکارونیه 

چی !!!! 

خوبه خر چی باشه بهتره از این که کلاس را تزیین نکنیم  

باشه اگر زشت شد با خودت 

نیم ساعت بعد 

آخیش این هم از آخریش  

بچه ها خانم معلم اومد 

سلام بچه ها چه کلاس خوشکلی 

راستی این ریسه چقدر شبیه ماکارونی هستند  

هی هی  

چیه  

خانم متوجه نشد که اینها ماکارونی هستند 

ولی خوب شده  

راستی راز ماکارونی های تو چی بود که هر چقدر می کشیدی پاره نمیشد 

هیس ساکت شو خانم معلم داره نگامون می کنه. 

                                                             فاطمه ایزدی پناه

[ جمعه هفتم آذر 1393 ] [ 7:4 ] [ آسمانی ها ] [ ]

 

 

"ایستگاه آخر"

زنگوله بالای در به صدا در آمد.برای چند لحظه ، گرما جای خود را به سرما داد.بنیامین کلاهش را از سر 

 برداشت:«وای که چه هوایی شده.»

صدای خش خش آستین های کاپشنش که به بخاری نزدیک میشدند،با ماشین  هایی که گهگاه از خیابان  

عبور می کردند،در هم آمیخته شده بود.

نشسته بودم پشت پیشخوان و سیمکارتی را در موبایلم جا میزدم. بنیامین زیر لب ترانه ای را زمزمه می  

کرد و پایش را به زمین می کوبید.

در موبایلم را جازدم و آنرا درون جیب پالتویم گذاشتم:«بنیامین، به مرده که روی صندلی نشسته توجه  

کردی؟» و دست به چانه زدم و به آن مرد از پشت شیشه نگاه کردم.

بنیامین نیم نگاهی به او انداخت و گفت :«خب حتما منتظر اتوبوسه.»

-          آخه تا به حال چند تا اتوبوس رد شده و اون سوار نشده.»

بنیامین چشم سفید کرد و به طرف پوستری رفت :«این محصول جدید سامسونگه؟»

 


ادامه مطلب
[ جمعه هفتم آذر 1393 ] [ 6:48 ] [ آسمانی ها ] [ ]

دونقطه ی ب

صدای صفیر گلوله ها که به هرسو پرتاب می شدند آزار دهنده بود. لیوان روی دسته صندلی مدام به لبه 

 دسته نزدیک میشد و صدای تیله درون خود را در می آورد.

مسعود که سر خود را از پنجره بیرون آورده بود با دست به بدنه اش زد و داد زد :"یالا..برو برو. ما  

داریم به هدفمون نزدیک میشیم."

علی که مدادی را در میان انگشتان دست چپش گرفته بود و روی هوا فوت می کرد گفت :" نگران نباش  

رفیق. اونا از جاشون تکون نمی خورن. بیمارستان در محاصره ماست."


ادامه مطلب
[ سه شنبه چهارم آذر 1393 ] [ 14:41 ] [ آسمانی ها ] [ ]

  انتخاب "

شادی ، لیوانی را از کمد برداشت. بوی نم نم باران از پنجره باز آشپزخانه می آمد. شهرام شکر پاش را جلوی همسرش گذاشت و گفت :" بیرون داره بارون میاد."

شادی، شکر را با نشاسته مخلوط کرد:"اگه بدونی امروز چقدر کار دارم. این منشی من به هیچ دردی نمی خوره، مدام باید بهش بگم شنبه ها برام جلسه نذاره."

و با سرعت قاشقش را درون لیوان هم زد. شهرام که روی اپن نشسته بود و با دهان باز و چشم های درشت کرده اش به لیوان چای خیره بود گفت :" چرا شنبه ها نه؟"

-       "چون به اندازه کافی سرم شلوغ هست . من که مثل تو بیکار نیستم."

شادی لیوانش را روی اپن کوباند و همان طور که به طرف در می رفت ، با لحنی خشک گفت :" خداحافظ."

ودر را محکم به هم کوبید. شهرام از اپن پائین آمد. زبانش را در دهان چرخاند و همان طور که زیر لب ترانه ای زمزمه می کرد، به طرف اتاق خوابشان رفت.


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و پنجم مهر 1393 ] [ 16:6 ] [ آسمانی ها ] [ ]

 

 

دوستان خوب دهکده کوچک ادبی

 

اگر می خواید مهمان پاییز دهکده را ببینید با همان کوله پشتی پر از کتاب ؛حتما یه سر به درخت نویسندگان دهکده بزنید .

 

عصر یک روز بهار

در کنار جویبار

روباه مکار دشت

خسته از تفرح و گشت....

بلاخره اولین کتاب نویسنده وشاعر و طنز پرداز آبادانی یک قصه منظوم به نام ماجرای روباه و زنبور تقریبا در سن 26یا27 سالگی به چاپ رسید .کودکی فرهاد در کنار رودهای بهمنشیر و اروند رقم خورد و و دبستان اوهمسایه دیوار به دیوار اروند بود رودی که در آن سوی شطش نخلستانها ی عراق پیدا بود  .مثل شماها در دوره راهنمایی عضو کانون بود ونمایشنامه نوشت و درمرکز یک ابادان اجرا شد . دوست داشت با عید و شیرینی وشکلات به دنیا بیاید ولی با اندکی تاخیر در بیستم فروردین 41 به دنیای کودکی پاگذاشت . و الان که از ینجاه می گذرد بالغ بر پنجاه اثر زیبای طنز و داستان و نمایشنامه از او به چاپ رسیده.

 

[ سه شنبه پانزدهم مهر 1393 ] [ 7:20 ] [ آسمانی ها ] [ ]

صاحب این لحظه ها

بی قرارم...

با پروازفاخته برفرازخانه

باشیرینی ماه عسل

باورود به شهرباران

درشکوه تابان...

باگذشت ثانیه ها

باعبوردقایق

با پروازساعت ها

تشنه ام...

بانگاه زولبیا

با ورود آب جوش

با نشست خرما

پدرم می پرسد:«رنگ رخسارت کو؟»

ومن اززردی تابان سخن می گویم

مادرم می خندد

می چرخم ...

واذان درمی زند

چادرشفقه ی خورشید

روی پشت بام جامانده

وپدرسوی مسجد می رود

من ومادربا وضو

سوی صاحب می رویم

صاحب این لحظه ها

بسم الله...

بادعا...

الهه رحیم نژاد

[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 16:5 ] [ آسمانی ها ] [ ]

 

تو،به دنبال کسی می گردی؟

من توراآن شمع نامیدم

تاکه پروازکندشعله ی هرآتش تو

وتودردامن من می سوزی؟

من توراقاصدکی نامیدم

تاسبک بال زنی

تاته دشت

وتوازآب پربال شدی؟

من تورابادبه یادآوردم

تاکه تاعرش روی

باسرعت نافهم منی

وتوکندترزکرم درهوامی لولی؟

من توراکوه صدامی کردم

تاکه توسربه فلک

ولی ازپای به پایدارشوی

وتوازآب چنین می ترسی؟

این تویی دردل یک تکه ی این آینه ی سردونمور

وبه دنبال کسی می گردی؟ 

الهه رحیم نژاد

 

[ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ] [ 14:52 ] [ آسمانی ها ] [ ]

این بستنی

می دانم نوبت من نیست …

فقط می خواهم بدانم بپرسم.توتابه حال مرادیده ای؟مرادرآغوش گرفته ای؟مرابوسیده ای؟

تاسرکوچه بامن مسابقه داده ای؟ برایم بستنی خریده ای؟لباس عیدم راپسندیده ای؟

نه نوبت من نیست.چرا؟چراهیچوقت نوبت من نبوده ونیست.چرامن دیررسیدم؟یانه توچرازودرفتی؟چراصبرنکردی تابیایم؟قهرم باتوقهرم چرانگذاشتی یکبارخودم رامثل بقیه ی دخترهابرایت لوس کنم.نه ...

امشب نه.امشب مثل بقیه شبها برایت شعرنمی خوانم .آخرچرابایدشوق دیدن تورویاباشدنه انتظار.چرابایدبااینهمه حرفهاودردهایم هنوزدوستت داشته باشم؟چرادوستت دارم...

تومراندیدی،ولی من هزارهابارعکسهایت رامرورکردم.تومرادرآغوش نگرفتی ولی من هربارقاب عکست رابه آغوش کشیدم.تومرانبوسیدی ولی من بارهاعکست رابوسه باران کردم.می دانی تابه حال چندبارتاسرکوچه باتودویدم.می دانی همیشه بستنی هایم راباتوقسمت کردم وتوهربارسهم خودت رابه من دادی .می دانی چندبارمیان لباسهایت خوابم برده؟

نوبت من هیچوقت نمی رسد،نمی خواهم برسد،توزیراین خاکهانیستی.من تورادرمیان سینه ام جای دادم،درون قلب کوچکم.سهم من ازتواین رویاهاست،این عشق،این پلاک آویزان ازدیوار،این بستنی ها.

الهه رحیم نژاد

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 16:3 ] [ آسمانی ها ] [ ]

از تمام عشق دفتری به جا مانده  

روی نیمکت سبز  

لابه لای برگها ی سفید  

خزان زرد به جا مانده  

و باد می رود  

لابه لای برگهای خشک زیر پا مانده  

فاطمه خشنودی 

 روی این نیمکت کاجی رنگ  

در وجود شبرنگ خزان  

برگی از برگهای پیر افتاد  

زرو وبیحالت و خشک و بزرگ  

روی آن برگهای تک شاخه  

شعر هجران بخواند و مدفون شد  

لای آن برگهای پر واژه  

الهه رحیم نژاد  

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 15:17 ] [ آسمانی ها ] [ ]

انتقال پيام ممكن نيست!!!

تابحال  فکرش را کرده اید که روزی در منطقه ی شما همه ی بوق ها اتصالی کند؟اگر فکر نکرده اید بگذارید من بگویم،تا از این به بعد شماهم به این معضل بزرگ فکر کنید...

در روزی از روزهای سال زیر رگبار و تازیانه ی باد

همه ی بوق های شهر دارقوزآباد اتصالی کرد و شهر رفت روی هوا!!!

پدرم گفت به اکبرآقا:ای آشنا!ببخش مرا بوق ماشینم اتصالی کرده،چند روزی آن را تحمل کن!!

مرد همسایه گفت با تندی:مردم آزار از تو بیزارم!من با این سنم کجا طاقت بوق ماشین تورا دارم؟

پس لگدی نثار ژیان بابا کرد،ره گزید و رفت.

مرکز ارتباطات دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند عیب کار از چیست.

ماموران پس از یافتنX(ایکس)راه تکرار برخطر بستند.

یعنی تمام بوق های شهر را با چکش تکه تکه بشکستند.

فاطمه قدسی/گروه سنی د

[ چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ] [ 22:34 ] [ آسمانی ها ] [ ]

 

قلك گشنه

اي خدا ! اسمم قلكه ولي تاحالا توي عمرم يه دونه محض رضاي خدا يه دونه هم اسكناس نديدم!!حالا اسكناس پيشكش،يه دونه سكه دويست تومني هم نديدم!آخه اين چه وضعشه بعضي قلك اينقدر پول ميخورن كه منفجرميشن... بعضي ها هم مثل من از گشنگي زياد نابود ميشن.

..........................

خداجون!اگه ميشه به من يك كم پول بده تا بدم به قلكم.آخه اون هم مثل من گشنشه!هروقت به بابا ميگم به من يه سكه بده!ميگه:بر بچه جون اگه پول داشتم واست نون ميخريدم!                     

فقط يه سكه ميخوام دوست دارم ببينم صداي افتادن پول توي قلك چه جوريه!!!                               

قرار بود مامان هرروز بهم يك سكه بده اما...

فاطمه قدسي/گروه سني د

[ چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ] [ 22:33 ] [ آسمانی ها ] [ ]

 

ليموترش،شيرين

بادمپائي هاي سبز رنگي كه مخصوص تابستان بود اما در زمستان هم استفاده مي شد پا به كوچه گذاشتم.خوشحال و شاد قدم مي زدم و شعر ميخوندم،توي دست راستم يك اسكناس سبز رنگ بود توي دست چپم يك چتر صورتي بااينكه روي سرم يك چتر داشتم اما بازهماما بازهم گوشه ي موهاي حنايي رنگم كه بادوتا كش موي آبي رنگ دوطرف سرم بسته شده بود،با نرمه برف هايي پوشيده شده بود.يادم مياد3يا4سالم ببيشتر نبود وبراي اولين بار بود كه به خريد مي رفتم.

به سر كوچه كه رسيدم به سمت راست پيچيدم بعدازاينكه كلي راه رفتم همسايمون بي بي راضيه منو ديد ازم پرسيد:كجا داري ميري گفتم:مي خوام برم واسه ي غذاي ظهرمون ليمو بخرم،مامانم گفته!بي بي راضيه گفت:اي مادر!راه رو اشتباه اومديبايد از اون طرفي مي رفتي.راه رفته رو برگشتم تابه مغازهخ ي اوستا رضا رسيدم همينكه من رو ديدلپَّم روكشيد وگفت:چي ميخواي عمو جون؟ گفتم:مامانم گفته اندازه این لیمو بدین. وپول سبز رنگ توی مشتمو بالا گرفتم.پول رو ازم گرفت،پنج تا لیموی بزرگ انداخت توی کیسه و داد دستم.

موقع برگشت برف شدت گرفته بود.وقتی به خونه رسیدم مامان گفت: اینا چیه رفتی خریدی؟ نگفتم که برو در مغازه ی اوستارضا باید میرفتی درمغازه ی عطاری گلها!!یالا زود باش تا بابات نیومده!

باز دوباره دمپائی های زمستونیم رو پوشیدماین بار پاهام بیشتر توی برف فرو می رفت،راه رفتن برام سخت بود.رفتم مغازه اوستارضا تا لیمو هارو پس بدم اما با درهای بسته مواجه شدم،عطاری گلهاهم بسته بود.چاره ای نداشتم جز برگشت.

اشکهام با آب دماغم یکی شده بودمونده بودم جواب مامان روچی بدم.آب دماغم قندیل بسته بود و اشک هام به صورت بلورهای ریز و درشت روی زمین می ریختموهای حنایی رنگم مثل موهام سفید شده بود وانگشت های به صورت مدادشمعی های آبی رنگم دراومده بود،سفت وشکننده.

وقتی رسیدم خونه مامان که با اون قیافه من رو دید یک سیلی محکم زد تو گوش خودش، زیر بغلم رو گرفت و بردم تو آشپزخونه و صورتمو شست.وقتی که ازم سراغ لیموهارو گرفت یادم اومد از سرکوچه تا اینجا دستم سبک بوده و احتمالا لیموها رو همونجا انداختم.

قبل از اینکه از دست مامان کاری بر بیاید ازخونه زدم بیرون ،از در که اومدم بیرون بابی بی راضیه مواجه شدم که زیر چادرش چیزی قایم کرده بود وقتی من رو دید لبخندی زد،روی لپ هاش سوراخ شدو گفت:بی بی فک کنم این هارو سرکوچه جا گذاشتی!؟!ازش گرفتم و دویدم تو خونه حتی دستت درد نکنه هم یادم رفت.

کیسه ی لیموهارو جلوی مامان گرفتم و گفتم: بسته بود. مامان گفت:اگر خودم رفته بودم سنگین تر بود...هنوز جمله ی مامان تموم نشده بود که گفتم من از این ها میخوام،میخوام باهاش توپ بازی کنم.و بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم یک دونه برداشتم و زدم به دیوار،برگشت پیشم،دوباره پرتابش کردم.به اصرار مامان یک بشقاب و چاقو آوردم تا مامان برام قاچش کنه.

با اینکه میدونستم اما پرسیدم مامان این چیه؟؟ مامان گفت: این لیمو شیرینه که شما رفتی اشتباهی به جای لیموترش خریدی!!!حالا بیا این رو بخور.

اَاَاَه!!!مامان اینکه تلخه!!!!!!

فاطمه قدسي/گروه سني د

 

[ چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ] [ 22:32 ] [ آسمانی ها ] [ ]

   بیستمین دوره ی جام جهانی و پنجمین دوره ی دعواهای مامان وبابا شروع شده!حتما می پرسید جام جهانی چه ربطی به دعواهای خانوادگی ماداره؟؟!!!؟میگم براتون!!

   ازاونجایی که توی خونه ی ما همه چیز برعکسه،یعنی من بجای داداشم نون میخرم واون ظرف هارو میشوره!کشوی کابینت در نقش جاجورابی شخصی بابا ایفای نقش میکنه ویااینکه ازقاشق چایخوری به عنوان گوش پاکن استفاده میکنه!!!کارهای مامان و بابا هم برعکس شده ،یعنی مامان شده عشق فوتبال!البته این تاثیرات مثبت رو اکرم خانم روی مامانم گذاشته. هرشب خونه ی یک نفرجمع میشن وبازی های جام رو تماشا میکنن،به یکی دوتا ههم که اکتفا نمی کنن بایدهمه ی بازی هارو ببینن.

  یه وقتایی که توی خونه بحث از جام جهانی میشه بابا هنوز هم توی ترکیب تیم ملی دنبال علی دایی وعلی پروین میگرده!!!مامانم میگه این بابات هنوز توی جام جهانی 1998 مونده واز ترکیب جدید تیم ملی و بازیکنای خوبی مثل علیرضاحقیقی واشکان دژاگه وآندرانیک وخسروحیدری و…( کلمه ی آندرانیک رو طوری گفت که انگارآقای تیموریان پسرخاله اشه)ومربی گری ؛آقای کارلوش کیروس ببخشید کارلوس کیروش خبر نداره اصن من موندم چطوری به این مرد جواب مثبت دادم من صدتا خواستگار دکتر مهندس داشتم.

    اینا حرفای همیشگی مامانه هروقت دلش از دست بابا پره اینطوری میگه!

    هروقت این جمله ی آخر رومیگه خودشو جمع جور میکنه و توی کاناپه یه تکونی به خودش میده،این جور مواقع قیافه اش خیلی خنده دار میشه درست مثل تازه عروس هایی که واسه مادرشوهر ناز میکنن!(البته ببخشید این حرف  هارو من نباید بزنم.)

    خلاصه گذشته از این حرفادیشب مهمونی در محل منزل ما برگزار بود.

   ازطرفی دیگه بابا تصمیم گرفته بود تامهمونی اون شب مامان روبه هم بریزه!این رو من وقتی فهمیدم که بابا یواشکی داشت بادوستش حرف میزد تابراش یک داروی بیهوش کننده ی قوی جورکنه!!!

  ولی من عاشق مهمونی رفتن های مامان بودم چون تاوقتی که خونه بود تلفن مشغول بود نه اینکه فکر کنید وصل اینترنت میشیم(ماADSLداریم)نه!! مامان داشت اخبار همسایه دست چپی هارو به دست راستی ها می داد و یا بلعکس.بعضی وقت ها هم واسه دختر ترشیده های محل شوهر جور می کرد من موندم چرا توی این چند ساله یک کاری واسه من نکرده!!؟؟!!؟!خلاصه!وقتی مامان میره من آزادانه میتونم زنگ دوستام بزنم و باهاشون صحبت کنم.

....................

    درکنار تصمیم بابا من هم تصمیم گرفتم تانقشه بابارو خراب کنم،بابابطور نامحسوسی وارد آشپزخانه میشود مادر قصد دارد برای میهمانانش کیک برنجی بپزد در کتاب آشپزی توصیه شده از آرد برنج استفاده شود اما بدلیل اینکه مادرمیانه ی خوبی با آن ندارد از آردسفید استفاده می کند،پدر ماده ی بیهوش کننده را باآرد سفیدی که درون لگن صورتی رنگ جهاز مامان که از مهمترین وسایل آشپزخانه به شمار می رفت مخلوط می کندوباز هم بصورت نامحسوس از آشپزخانه بیرون می آید.

    من از فرصت استفاده می کنم و دربرابر تصمیم بابا واکنش نشان می دهم،جای آرد برنج را با آردهای سفید عوض کرده وبه سرعت از آشپزخانه بیرون می زنم.مامان به آشپزخانه رفته و کیک را درست می کند.

.....................

     صدای زنگ خانه به صدا در اومد وسرکله ی اولین مهمان ها پیدا شد.

     اولین نفری که اومد اقدس خانم بود که یک کیسه ی دوکیلویی تخمه دستش بود. دومین نفراکرم خانمه که در اول ماجرا هم ذکر خیرشون بودتشریف آوردن والی آخر...

    مامان کیک رو روی میز میذاره،با شروع بازی صدای چَرَق چَرَق وتِرِک تِرِک شکستن تخمه ها روی مخم رژه میره.

   برعکس همیشه که هیچ کس به کیک خونگی مامان لب نمی زنه زیور خانم به علت گشنگی زیاد تکه ای از اون رو نوش جان کرده وبه بقیه هم توصیه می کنه!!!

....................

     بعد از گذشت اون ماجرا مامان میشه کیک پز مخصوص مسابقات جام جهانی!!!

     البته من برای اینکه مامان بازهم مثل اونشب بتونه کیک خوشمزه درست کنه مجبور شدم که نقشه ی بابا وماجرای اونشب رو براش تعریف کنم واونهم ملاغه به دست منتظر ورود بابا باشه!

البته پیامد خوبی که این ماجرا داشت این بود که مامان فهمید کیک برنجی اونقدر ها هم که فکرشو می کرد بد نیست!!

 فاطمه قدسی/گروه سنی د

[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 2:5 ] [ آسمانی ها ] [ ]
 

 

فکرت را بدوز به آنجایی که تمام افکار وصل شده اند

آنجایی که افکار تا اعماق شب ها کشیده شده اند

 و آنجایی که دل ها آواز عشق سر میدهند

آنجایی که شب عشاق در کنار هم عاشقانه هایشان را می خوانند

فکرت را به آنجا بدوز

به آنجایی که افکار در کنار همند

افکار شاهد زندگی تو هستند

تنها زندگیست که آینده ات را میسازد

فکرت بدوز به آنجایی که سالهاست افکار تازه و جدید متولد می شوند

افکارت را بدوز به اعماق آسمان ها

 آن جا که کلام هر کس راهنمای دیگریست

در کنار آسمان واژه ها

آنجایی که پرندگانش از اعماق وجودشان اواز شادی سر می دهند

و آنجایی که باد در ان می چرخد و ابر ها را به بازی می گیرد

مرا به آسمان ببر

 ما را به آسمان ببر

انسانها را ببر

شناخته شدگان را آنان که آشنایند

آنان که در احساس باران غرق شده اند

 بارانی که ما را پر می کند از امید

 بارانی که بی دریغ می بارد در دل عشاق

 ای باور بدان باران هرگاه ببارد

قسمتی از دلت را آرام می شوید

 

الهه ذاکری

گروه سنی :   د

 

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 16:43 ] [ آسمانی ها ] [ ]
جلوی اینه نشسته بود ا شک می ریخت و خود را سرزنش می کرد . چرا فریبا اینجوری نیست ؟چرا تو این قدر مثبتی؟ چرا همیشه باید چادر سر کنی ؟چرا تو نباید مثل فریبا بری پارک ؟بری خیا بون بگردی ؟اونوقت میشی یه دختر واقعی. اما حالا چی وقتی میخوای بری بیرون چرا با مانتو نمیری معلومه چون جرئت نداری؟ چون ازبابات می ترسی . چرا باباها ترسناک اند؟ پوز خندی زد ادامه داد نه ترسناک نیستند تو می ترسی ترسو .ناگهان نادر وارد اتاق شد وگفت: نسترن تو اینجا چی کار می کنی؟ باباداره صدات میکنه. پاشو برو چایی بریز. نسترن باعصبا نیت گفت: نمیخوام به بابا بگو خوابه مامان کجاست ؟ - -- رفته خونه ی خانم رحیمی بااون پارچه مشکی که خرید چادر بدوزه --«چادر خب چادر من که بود میگفت بهش می دادم » «چادر تو مال تو است » --« من دیگه نمی خوامش» نادر این دفعه گفت:« به من چه ولی بابا بفهمه عصبانی میشه» واز اتاق بیرون رفت وبه حیاط ، پیش کفتر هایش رفت .پدر نسترن جلوی تلویزیون دراز کشید وگفت نسترن بابا برای من چایی می ریزی
ادامه مطلب
[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 15:40 ] [ آسمانی ها ] [ ]
 

ابر،باران،باد،بیک،بهرام،باغ

ابرباران بارید.باد،بادبادک برد.عطربهرام بیک است.باغ...

بازهم حرفی دگر

خانه ای درکنج باغ

مردی مست وخراب

خردوخسته،خشم وخوف

باخته اززندگی

خوف،بادبادک برد

خصم آن باران را

روی آن پیچک هاخشم هم می بارید

خ بس است حرفی دگر

اخم هم می آید،خارهم می روید

خ بس است حرفی دگر

یاکه نه واژه بگو،واژه ای خوب وروان

خوب هم می آید،خنده ای سرمی دهد

خوشه ای ازگندم،شاخه ای ازپیچک

خوب هم می خواند

 

 

الهه رحیم نژاد

گروه سنی  : ه

 

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 15:15 ] [ آسمانی ها ] [ ]
 

امشب دلی دیوانه دارم من   

می عاشقم ویرانه وارم من

در کنج باغ قلب معشوقم

امشب امیدی تازه دارم من

 

فاطمه خشنودی

گروه سنی : ه

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 11:19 ] [ آسمانی ها ] [ ]

اولین بارکه دیدمش یک دامن سبز رنگ پوشیده بود که روش یه عالمه شکوفه صورتی و سفید باشیره درخت کاج چسبونده شده بود. توصیف اون صحنه برام خیلی سخته،قدش خیلی بلند بود واین ابهت رو اون تاج بلندی که باگلهای مریم وزنبق  روی سرش داشت بهش داده بود!!!!!!!دست بند و انگشتری که توی دستاش بودازشکوفه های سفید و صورتی درست شده بود.برام خیلی سخت بود که باورش کنم!!!

باهاش خداحافظی کردم و رفتم قرار شد تاوقتی برمی گردم همونجا بشینه!

...................

وقتی سرمحل قرار دوم حاضرشدم لباساشوعوض کرده بود دامنش پررنگ تر شده بود،تاجی روی سرش گذاشته بود که پراز میوه های خوشمزه بود..موز،سیب،هلو،انبه،...!موهاش ایندفعه رنگ انگور های بنفش بودو فرفری،گوشواره هاش ازجنس گیلاس بود گردن آویزش از زردآلوهای زردو شیرین درست شده بود.دلم می خواست منم یک انگشتر مثل انگشتر اون که نگینش آلبالویی بود می داشتم.

ملاقات این بار به سرعت گذشت،دوست داشتم بیشتر باهاش صحبت کنم!!من رفتم اما میدونستم منتظرم می مونه !!!!!

..................

وقتی برگشتم دیدم رنگ دامنش توی آفتاب پریده!دیگه اون تاج میوه ای روی سرش نبود؟!!؟انگار توی مدتی که نبودم همه چیز تغییر کرده بود!!!افسردگی به سراغش اومده بود.

اما اخلاق همیشگی اش رو فراموش نکرده بود متانسب با حال و احوالش یک سرویس ازبرگ های طلایی توی گردن و انگشتاش داشت!!وقتی منو دید دستمو گرفت و باهم توی کوچه هاغی تنگ و تاریک قدم زدیم اینجا بود که فهمیدم قدش یکم خمیده شده چون دامنش روی زمین کشیده می شد و برگ های خشک رو جابجا می کرد!!!!

در اثنای پیاده روی به کوچه ای رسیدیم که از همه تنگ تر و تاریک تر بود به هوای اینکه موهاشو درست کنه دستمو ول کرد توی تاریکی شب گمش کردم.........

................

وقتی پیداش کردم دیگه دیر شده بودمثل یک مرده لباس سفید پوشیده بود!موها ش سفید شده بود ! همه چی سفید بود!دیگه هیچ تاجی روی سرش نبود! هیچ انگشتری توی دستاش نبود!انگار فکر می کرد من دیگه برنمی گردم!

کنارش زانو زدم،اشکی که از گونه هام جاری شده بود رو پاک کردم،دستمو روی شونه هاش گذاشتم تکونش دادم انقدر صداش کردم تا از هوش رفتم!!!!!!!!!!!!

..............

وقتی با اولین قطرات بارون به هوش اومدم دیدم دوباره جوون شده با همون دامن سبز وشکوفه های سفید وصورتی روش،بالای سرم ایستاده بود با دستای بلوریش سیب سرخی رو به من تعارف می کرد. 

 

فاطمه قدسی/گروه سنی د                                                       

 

[ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ] [ 16:54 ] [ آسمانی ها ] [ ]
 

منشی یک مشت نامه راروی میز رییس جمهورگذاشت وگفت"آقای رییس جمهور شما به اندازه ی کافی چیز واسه خوندن دارید دیگه چرا نامه های چپ اندرقیچی مردم رو میخونین؟"

رییس لبخندی زد .نگاه عاقل اندر سفیهی به منشی اش کرد وگفت"من باید از نیازهای جامعه ام مطلع باشم یا نه؟"

منشی نفس عمیقی کشید واز در بیرون رفت.رییس نگاهی به پاکتهای مرتب روی هم چیده شده کرد واولین نامه رابرداشت.

آقای رییس جمهور :

"سلام.میخواستم بگم چرا گدایی که هرروز دم کوچه ما میشینه گدائه؟من توی سفرهاییکه به کشورهای مختلف جهان داشتم هیچ گدایی روبااین وضع اسفناک ندیده بودم.لطفا پیگیری کنید.اون مرد بااون صدای نکره وتیپ حال به هم زنش واون دماغ گنده ودندونای جرم گرفته هروز باعث وحشت من میشه..لطفا اگه ممکنه مقداری پول در اختیارش بذارین..زن وبچش گناه دارن".

با تشکر.

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه هفتم خرداد 1393 ] [ 15:27 ] [ آسمانی ها ] [ ]
 

                                                            

چهارنفرتوی ماشین نشسته اند.باران نم نم میبارد.نفراول که راننده است با سرعت هرچه تمامتر در خیابانها ویراز میرود.

نفر دوم که جلو نشسته است دستش را به داشبرد گرفته است تابا تکانهای شدید ماشین تکان نخورد.

راننده با عصبانیت می گوید:خجالت آوره..واقعا اونا چی فکر کردن که میگن من فقیرم ونمیتونم به اون علیرضای چاق کمک کنم؟"

نفر دوم شیشه اش را پایین میکشد وزیر لب میگوید : آشغالا."

موهای مشکی اش اززیر شال مندرسش پیدا اند.نگاهی تند به راننده میکند و می گوید "همه فامیل دارن ماهم داریم ..ا ا ا ..دیدی چطور نگاه میکردن؟انگار دارن به چارتا یتیم و بیچاره نگاه میکنن."

نفرسوم دستش را به چانه زده وروی شیشه ی بخار گرفته ماشین چیزی مینویسد.

ماشین چپ وراست میشود.باران به سقف ماشین میخورد وترق وترق صدا میکند.چند نفری درخیابان بوق میزنند.ناگهان ماشینی با سرعتی سرسام آور ازکنار ماشین آنها میگذرد.راننده فرمان را به سمت راست میپیچاند و فحش آبداری به راننده ماشین میدهد.

باران شدید تر شده.نفر چهارم خودش را به جلو خم میکند ومیگوید " تازه نبودید ببینیدعطابه من چی گفت میگه شماها بی پولین..هیچی ندارین به داداش علیرضای من کمک کنید...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه هفتم خرداد 1393 ] [ 15:21 ] [ آسمانی ها ] [ ]
 

 

برای روزهای شاد امروز

و فردایی که خواهد آمد و رفت

برای با تو بودن

ای خدایم

به بیتی آشنا من بسته ام دست

**************

دخترم فاطمه جان موفقیت تو را در برنامه مشاعره تبریک می گویم . 

                     به من انرژی مضاعفی بخشیدی ُ                  

 امیدوارم همیشه بدرخشی

 

(فاطمه خشنودی عضو مرکز شماره یک )

برگزیده گروه سنی   ه برنامه مشاعره سال ۱۳۹۳ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

[ سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 15:16 ] [ آسمانی ها ] [ ]
             

-آقای محترم متاسفانه همسرتون حین عمل جراحی مرد.الان هم شما باید از یه دو قلو نگهداری کنید.

چشمان هومن تر شد.چندوقتی بود که زنش بی تابی می کرد.حالا زنش مرده بود و می بایست که از دو بچه به تنهایی نگهداری کند.پرستاری از اتاق عمل بیرون آمد.در تختی که می کشید بچه ای قرار داشت.

دقایقی بعد پرستار دیگری با همان حالت از اتاق خارج شد.بغضش را فرو برد وروی صندلی نشست.باورش نمیشد که همسرش راازدست داده باشد.

-ناصر اذیت خواهرت نکن..هی ناصر با توام!

هومن در قوطی شیر خشک راباز کرد وچند قاشق از آن را توی شیشه ریخت.کتری روی گاز جوش آمده بود.

ناگهان نغمه شروع به گریه کردن کرد.هومن دوان دوان از اشپز خانه بیرون امد .شیشه شیر راروی میز عسلی گذاشت وسریع نغمه را بغل کرد.نغمه همچنان گریه می کرد وناصر در سکوت به پدر وخواهرش خیره بود.هومن همانطور که بچه را تکان تکان میداد نگاه غضب ناکی به ناصر کرد وداد زد " چرا اینقدر اذیت خواهرت میکنی؟"


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 15:38 ] [ آسمانی ها ] [ ]
 

چه میخواست در این باران نم نم که زمین را تر میکرد؟

خودش هم نمیدانست!

از این خیابان به آن خیابان از این پیاده رو به آن پیاده رو.نمی دانست از کجا شروع کند.خیلی وقت بود که گمش کرده بود. بهتر بود از پارکی شروع کند که پیرمردان چنان سرزنده وخوشحال ورزش می کنند که اودر برابر آنها پیر است و آنها جوان؟

نفسش را به تلخی بیرون داد.بخاری از دهانش خارج شد.نگاهش را از پیرمردان دزدید و به پاساز آنطرف خیابان دوخت.با خود  فکر کرد " ممکن است آنجا باشد؟"

پاهایش از سرما کرخت شده بودند.دستان سرد و یخ زده اش را در جیب پالتویش فرو برد و از خیابان رد شد.باد سرد زمستانی ای از پاچه های شلوار پارچه ای اش بالا می آمد وسرما را در وجودش می دمید.

برخودلرزید.سرما با هر قدمی که برمیداشت بیشتر میشد انگار با هر قدم به سرزمینی سرد تر نزدیک میشد.

رسید به روبه ی پاساز.

چند نفر از آن خارج شدند.در برقی پاساز خود به خود بسته شد.قدمی جلو آمد . باد در گوش هایش پیچید.گوش چپش را با دست گرفت . در به روبه رویش گشوده شد.داخل نشد.در بسته شد.

نگاهی به مردم داخل پاساز کرد.زنان و  مردانی که در این صبح سرد زمستانی برای خرید آمده بودند.زن ومردی شاد وخندان از مغازه ای بیرون آمدند.کوتوله ای از کنارشان رد شد.مرد به کوتوله اشاره کرد ادای طرز راه رفتنش را در آورد.زن دستانش را به هم کوبید وغش غش خندید.

قدمی به عقب برداشت.قدمی دیگر.آنقدر که به لب پیاده رو رسید.سرش را تکان داد وگفت " نه . اینجا  نمیتونه باشه..یعنی نباید باشه."

به راهش ادامه داد.بی هدف خیابان هارا بالا وپایین میکرد.چه بود که این چنین اورا به دنبال خود در این سرما میکشاند؟

راه میرفت.راه میرفت وراه میرفت.پاهایش در کفش های کتونی اش یخ زده بودند. به کتاب فروشی ای رسید.ایستاد پشت شیشه ی بخار گرفته اش وزل زد به مردمی که کتاب هارا از قفسه ها بیرون می کشیدند.

پسری که به شوفاز تکیه کرده بود وچای می نوشید توجهش را به خود جلب کرد.پسر با آرامش خاصی چای می نوشید.

برای لحظه ای احساس کرد که باید آن همین جا باشد.

آهی کشید.بخار دهانش روی شیشه ماند.ماند..این بار ماند..به هوا نرفت.

دستش را از جیب پالتویش در آورد وبا انگشت سبابه روی شیشه نوشت " مطلوب من آرامش اینجاست"

سرگرم نوشتن بود که در کتاب فروشی باز شد وپسری که در حال خوردن چای بود در آستانه در ایستاد.ابروانش را در هم کشید وپرسید " آقا چیزی می خواین؟"

لبخند روی لب هایش ماسید.جوابی نداد.پسرک جلو آمد وگفت " ببین آقا  من اعصاب درست وحسابی ندارم..خوش ندارم بیا اینجا کار وکاسبی منو کساد کنی.."

نگاهی به اطراف کرد وتهدید کرد " برو وگرنه من میدونم با تو اگه مشتریام بپرن..برو"

پسرک نگاهی به لباس های مندرس و وصله زده ی مرد کرد . اشک  چشمان مرد را تر کرد.نگاه ترحم بر انگیزی به پسر کرد وهیچ نگفت.

پسر به مغازه بر گشت.

مرد بینی اش رابالا کشید ودر دلش با خود گفت " آرامش در این دنیا وجود ندارد..چه در خیابان سرد ونم ناک باشی وچه در کنار شوفاز".

 

سارا کارگران

 

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 15:34 ] [ آسمانی ها ] [ ]

 

-حالا چیکار کنم ؟یعنی کجا گذاشتمش؟ اگه پیداش نکنم بدبخت میشم...واای امشب فرزاد میاد خونمون اگه بفهمه که من گمش کردم..وای فکرشم وحشتناکه..

خم شد وفکر کرد : راستی فردا که من باید برم سفر  چه ذوقی دارم.

راست شد ونشست وسرش را روی زمین گذاشت: وای نه..امشب که شبکه ی سه فیلم داره..

راست شد ونشست : یعنی مامانم قبول میکنه برم خارج تا ابد بمونم..؟ فکر نکنم!

از جابلند شد وایستاد.برای لحظه ای فکر نکرد . شاید سعی داشت حواسش راجمع کند اما فایده ای نداشت.افکارش دست از سرش برنمیداشتند.

دستانش را روبه اسمان گرفت . دلش شور میزد..از طرفی هم احساس خجالت میکرد..

خم شد.ناگهان یادش آمد آنرا کجا گذاشته..دردلش چیز شیرینی موج زد.اما  سریع حواسش را جمع کرد ونشست.

سرفه ای کردو گفت : الحمد الله.اشهد ان لا اله وحده لاشریک له..واشهد ان محمد عبد ورسوله..اللهم صل علی محمد وآل محمد..

مکث کرد افکارش در ذهنش رها بودند.یادش آمد که باید هرچه زود تر نماز راتمام کند..تحقیق دانشگاهش را انجام نداده بود.

ادامه داد:السلام علیک ایها نبی و رحمت الله وبرکاته.السلام علینا وعلی عباد الله الصالحین..السلام علیکم ورحمت الله وبرکاته.

نمازش را تمام کردوصلواتی فرستاد.نگاهی به ساعت کرد.یادش آمد که باید به کتابخانه برود.سریع جا نمازش را جمع کرد و از جا بلندشد.

ساعت 7 صبح بود.خورشید نیم ساعتی بود که طلوع کرده بود.

 

سارا کارگران

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 15:33 ] [ آسمانی ها ] [ ]

 

                                                       معادله ی مجهول

-سارا..سارا دخترم

-بله پدر

-بیا اینو بگیروبروتو

-اما آخه بابا من تاحالا..

-فقط  برو.

سارا شلاق را محکم دردست گرفت و با قدم هایی نگین از پدرش دورشد.اشک در چشمانش حلقه زده بود.دسته شلاق را محکم دردست گرفت.

ناگهان ازحرکت ایستادوروبرگرداند. پدرش که در حال رفتن بودایستادموهای سفیدش درزیرنورآفتابی که از پنجره میتابید سفید شده بود.سارا به سمت پدرش برگشت.ایستاد رودررویش .پدرپرسید   دیگه چی شده

سارادهان گشود اما پدرش گفت  سارا اگه یه بار دیگه برگردی...دیگه دخترمن نیستی


ادامه مطلب
[ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 ] [ 15:7 ] [ آسمانی ها ] [ ]

                         

پایش راکه ازقطاربیرون گذاشت سرمای بیرون در تمام بدنش دوید . برف به آرامی میبارید و زمین مثل یک عروس سفیدبود.

چراغ های دورتادورایستگاه بابی رمقی راه رابرای رهگذران روشن میکردند.چراغ هاییکه تیرش چوب بودولامپهایشان فانوس.

مردم می آمدند ومیرفتند.قطاری سوت زنان ازایستگاه دورشد.هنوزهم صدای پیستون های قطاردرگوشش زنگ میزد.ای کاش اونیز مثل قطار که تمامی انسانهایی که دردلش جای داده بود را بیرون میکرد.مخصوصا کسیکه چند وقتی بودکه دردلش جای داشت.
چمدانش رااززمین بلندکرد وبه قهوه خانه ی نزدیک ایستگاه رفت.برف زیر پایش له میشد وصدایی لذت بخش را تولید میکرد.آسمان سرخ بود وستارگان تک وتوکی پیدابودند.برف همچنان میبارید.یقه اش راتابالای گوشهایش کشید.وقتیکه راه میرفت برف باچشمانش برخورد میکرد وآنهارااذیت.

ذرقهوه خانه راباز کرد.زنگ بالای ذربه صدادرامد.قهوه خانه گرم بود.صدای قل قل قلیان ها وبه هم خوردن فنجان ونعلبکی ها با صدای انسانها درهم پیچیده شده بود.


ادامه مطلب
[ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 ] [ 15:3 ] [ آسمانی ها ] [ ]
وقتی بابا بزرگ رفت تنها د لخوشیش دایی بود.دایی احمد و میگم توی جنگ شهید شد یعنی اسیر بود و زیرشکنجه های صدام جون داد.

وقتی 23 اسفند 67خبر شهادتش رو دادن یه جورایی افسردگی گرفت دیگه اون ننه جون قدیم نبودشده بود یک مجسمه که تنها کلمه هایی که از دهنش در می اومد یا بهار بود یا احمدبعضی وقتهام می گفت:هفت روز دیگه میرم همیشه توی مدت این سالها کنار پنجره برای خودش بساط چایی راه انداخته همیشه آماده پذیرایی از بهاره !!!!

2لیوان چای داغ در کنار یک پیش دستی بلوری که توش شیرینی های کشمشی دست پخت خودشه..!!

جای دایی احمد خالیه عاشق شیرینی کشمشی های ننه بود .هیچوقت یادم نمیره وقتی می خواست بره 7سالم بیشتر نبودروز 11خرداد 64،دست کرد توی ساکشو یه ظرف فلزی درآوردو گفت:اینارو ننه جون داده به من ام من می دمشون به توقول بده به ننه چیزی نگی ها؟!

وقتی دایی رفت حیاط خونه سبزبود فواره ی وسط حوض یک لحظه هم بیکار نبود...

اما حالا درختی که دست اون همیشه روبه آبود دیگه سبز نیست یادمه همیشه وظیفه دایی آب دادن به درخت وسط حیات بود حالاها رنگ حوض آبی سفیدشده زمینا یخ زده.

یادم می آد بچه که بودم ننه جون به همه از بچه گرفته تا بزرگ نقل های رنگی می داد وهمیشه کارش این بود که به من یه مشت بیشتر از بقیه می داد ودایی هم با هزار ترفندو دوز و کلک نقل هارو ازچنگم درمی آورد وبعدش به خاطر یه کارخوبی کع می کردم دوباره همونارو بهم جایزه می داد.

اما حیف که حالا نقل های رنگی ننه جون توآفناب رنگشون پریده و میزبان مورچه ها شدن.

فاطمه قدسی 

گروه سنی (د)

[ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ] [ 21:14 ] [ آسمانی ها ] [ ]

نماز،عالی ترین جلوه بندگی

آن گاه که سر به زمین می گذارم و حقیر بودنم را ثابت می کنم،آرامشی تمام وجودم را پر می سازد که هرگز آن را احساس نکرده بودم.این زمانیست که غرورم را زیر پایم می گذارم و در برابر خدایم سجده می کنم.تها زانو زدن در برابرش آرامم می کند.

سپس بلند می شوم ، روبرویش می ایستم،نگاهم را به زمین می دوزم و قدری با او سخن می گویم.بعد دستانم را رو به آسمان می گیرم و صدایش می زنم.هر چه در دل دارم به او میگویم.هر چه بر زبانم جاریست برای  اوست.

دستانم را می اندازم.در برابرش دست به زانو می گیرم و باز هم...

هیچ چیزی از نماز برایم زیباتر نیست.در آن تنها من هستم و خدایم وحرف های دلم.من نمازی دارم که در آن بندگی ام را به خدایم ثابت می کنم و شاید در آن بتوانم قدری شکرش را به جا آورم.نماز من سجده بر خداییست که فرش رنگارنگ زمین را برایم گسترده است و نمار من سجده بر خداییست که عشق را،خشوع را و مهربانی را به من آموخت.نماز من سجده بر معبودیست که بی دریغ همه را نعمت می دهد و سجده بر معبودیست که حتی لحظه ای از من چشم بر نمی دارد.

این نماز،عالی ترین جلوه ی بندگی،راهیست به سوی آسمان ها و پیدا کردن خدایی که مرا و جهان هستی ام را آفرید.

 

 

 

الهه ذاکری

گروه سنی:د

[ شنبه دهم اسفند 1392 ] [ 21:10 ] [ آسمانی ها ] [ ]

در بند انسان

  بال هایش را به هم می کوبید. دنبال راه نجاتی برای خود بود. چشمانش را به اطراف می چرخاند. هرلحظه راه فراری می دید ولی تمام تلاش هایش بی فایده بود. انگار دنیا از پشت این میله های باریک،تیره و تار شده بود.

  قناری در جایی خالی از حتی قطره ای احساس،گرفتار شده بود. برای دل یک انسان. انسانی که حتی درکی از قفس ندارد. انسانی که هرگز طعم پرواز را نچشیده است و انسانی که...

  سر انجام قناری آرام گرفت. رو به پنجره ایستاد و به آسمان نگاه کرد. تجربه های پرواز تا انتهای آسمان را به خاطر آورد. به یاد آورد که چگونه نسیم صورتش را نوازش می داد و چگونه خورشید،نور و گرمایش را  به او هدیه می کرد. به این که چگونه در تب و تاب جستجو برای دانه ای بود...

  بال هایش را تکانی داد. احساس می کرد با این کار رها خواهد شد. رها از قفش های ذهنش...

  به یاد آسمان آوازی سر داد.آوازی پر از سوز. به آسمان خیره شده بود و عاشقانه هایش را فریاد می زد؛ و با عاشقانه هایش به دنیای آزاد چشم گشود و انسان تنها لحظه ای به او نگاهی انداخت و او را رها کرد.                                                  

                                                              الهه ذاکری

                                                              گروه سنی : د

[ شنبه دهم اسفند 1392 ] [ 20:59 ] [ آسمانی ها ] [ ]

 

اعصابش خردبود.نمی دانست چرا همسایه شان با او چنین رفتار کرد اصلا چراباید به خانه شان می آمد وهرچیز که دلش میخواست می گفت ؟ازبس که حرص کرده بود سر تا پایش می لرزید.اصلا ای کاش در را به روی او باز نمی کرد اما این دفعه یاد گذفت که با او چگونه رفتار کند.

کاسه ی سالاد را ااعصاب خردی روی میز گذاشت.نگاهی به ساعت کرد شوهرش 10 دقیقه دیر کرده بود.هوا بارانی بود وسرد وداخل خانه ی زن گرما بود وبوی خوش سوپ جو.

صندلی را کنار کشید و نشست روی آن.کفرش در آمد  ،چرا همسرش نمی آمد ؟ بالاخره زنگ در به صدا درآمد.چه عجب... بالاخره آمد!

از جا بلند شدودررابازکرد و با قیافه ی خندان و بشاش مرد رو به رو شد.مرد لبخندی زد که دندانهایش نمایان شدند.ابروبالاانداخت وگفت:«   سلام عزیزم  »

زن با چشمان خالی از محبتش نگاه سردوبی روحی را تحویل مرد داد.موهای مرد در زیر باران خیس شده بودند و به سرش چسبیده بودند.

زن دستگیره ی در را که تابحال رها نکرده بود ،ول کرد ونشست سرمیز.کبریت را برداشت وشمع هاراروشن کرد.

مرد که تا این موقع شاد وخوشحال بود با ناراحتی جلو آمد و روی صندلی نشست.پرسید :« چته  حالت خوش نیست ؟»

زن پاسخی نداد ، از جا برخواست،  به سمت شوهرش رفت ، بارانی اش را از او گرفت وهمانطور که به سمت جالباسی میرفت گفت:«   دوباره این زنک احمق اومد اینجا و هرچی از دهنش دراومد نثار من وتو واین خونه کرد.»

-چی گفت؟

-هیچی...خانم از وسایل خونمون عیب جویی کردن..مخصوصا از جنابعالی!

-چرا...  مگه من جزو وسایل خونه ام ؟.  ولبخند کمرنگی را بر لب آورد.

زن حوله ای را روی سر مرد انداخت وشروع کرد به خشک کردن موهای همسرش. گفت :« خانم فرمودن چرا اینقدر شوهرت شکسته شده.»

مرد اخم کرد ، حوله را از سرش برداشت و پرسید :« شکسته شدم؟» 

-آره...یه نگاه به خودت تو آینه بنداز، 30 سالته به 50 ساله ها می خوری!

مرد نگاهی به خودش در آینه کرد.زنش راست میگفت ، خیلی پیر شده بود،  چرا؟

ناگهان تاریکی حکمفرما شد.برق ها رفته بود، مرد کاغذ در جیب شلوارش را لمس کرد و با خود گفت:«  الان نه...باید صبر کرد.»

زن نفس عمیقی کشید و از پنجره به بیرون زل زد.باران به شدت می بارید.مرد با نور شمع نگاهی به بشقاب پراز سوپ جو کرد و هیچ نگفت.

زن با طعنه گفت    خدا را شکر که بچه دار نشدیم  وگرنه آبروم میرفت اگه میگفتم این بابای بچمه و اینم خونم»

مرد از این حرف زن یکه خورد. از وقتی که این زن همسایه به خانه شان می آمد  زن به کلی تغییر کرده بود، خیلی ظاهربین و قدر نشناس شده بود.

مرد با ناراحتی و صدایی گرفته گفت :« مگه من و این خونه  زندگی چمونه؟»

زن پاسخی نداد ویک زیتون از سالاد را به دهان گرفت.

مرد از جا بلند شد  ،حوله ی دردستش را روی زمین انداخت . متوجه ی سطل زباله شد.بوی گند آشغال ها فضای آشپز خانه را پر کرده بود.مرد به سمت سطل آشغال رفت در آن نور خفیف شمع در را باز کرد تا آشغال ها را دم در بگذارد . می خواست برای چند لحظه هم که شده از خانه خارج شودودر خیابان قدم بزند  ،دیگر تحمل این زن غیر منطقی را نداشت.

مدتی گذشت ومرد نیامد.زن نگران شده بود  ، مدام از پنجره به بیرون زل میزد.  دقایقی پیش صدای گوشخراش ترمز اتوموبیلی را از فاصله ای نه چندان دور شنیده بود...نکند....نکند.

بی معطلی از جا بلند شد ، شالش را به سر کرد واز خانه بیرون رفت.هوا تاریک بود و هیچ چراغی در خیابان روشن نبود.آشغال ها دم در بود.  پس همسرش کجا بود؟   شروع به دویدن کرد.کفشهایش روی آسفالت خیس پیاده رو شلپ و شلپ صدا میکرد.انگار هرچه میرفت نمی رسید،  تاریکی بود وتاریکی.

ناگهان عده ای را دید که دور یک نفر حلقه زده اند.نور چراغ ماشینی که مردم دورش جمع بودند،  قطرات کج باران را نشان میداد.مردم دور آن صحنه  ،همانند اشباحی بودند که کنار یکدیگر ایستاده اند.

زن جلو رفت و با صحنه ی دلخراشی رو به رو گشت.شوهرش پخش زمین شده بود و هیچ حرکتی نمی کرد.زن کنار همسرش نشست و از وحشت جیغ کشید و نام اورا صدا زد اما مرد....خاموش بود.

صدای آ ژیر آمبولانسی از دور شنیده می شد ، صدا هر لحظه نزدیک تر میشد.زن گریه می کرد وکمک می خواست. اوعزیز ترین کسش را از دست داده بود،  فکرش را هم نمی کرد که همسرش به این زودی از دست برود.

دکتری از آمبولانس پیاده شد وعلائم حیاتی مرد را بررسی کرد و با تاسف به زن چشم دوخت!.زن خودش را انداخت روی مرد وفریادی از اعماق دل و جان کشید.او....بهترین  صبور ترین ومتفاوت ترین فرد زندگیش را از دست داده بود.ناگهان در جیب شلوار مرد کاغذی را لمس کرد،  آنرا بیرون آورد وخواند. باور نمی کرد.او...او حامله بود.!

زن نگاهی به انتهای خیابان کرد.تنها ماشینی که در آن حوالی به انجا نزدیک میشد نعش کش بود..

از خود خجالت کشید ، بر خو د لرزید. او تا دقایقی پیش به مرد گفته بود که خدا را شکر که بچه دار نشدیم ، گفته بود که چقدر شکسته شده ای ونگاه سرد وبی روحی را به مرد تحویل داده بود.

اما حال حامله بود،  نگاه به همسرش توام با عشق ومحبت بود و چقدر همسرش در زیر نور چراغ آمبولانس جوانتر می نمود.

 

سارا کارگران

گروه سنی :  د


 

[ دوشنبه هفتم بهمن 1392 ] [ 17:2 ] [ آسمانی ها ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اینجا قدمگاه واژه های آسمانی است با عشق وارد شوید تا غربال کلمات را تجربه کنیم
امکانات وب
کد حباب و قلب

جاوا اسكریپت

.

کد حباب و قلب
کد حباب و قلب