قالب وبلاگ

دهکده کوچـــــــــــک ادبی
مرکز شماره یک کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان یزد 
گربه ملوس سفید

«مامان چرا نمی شدینی درست سر میز غذات را بخوری»

«چون سیرم !ممنون خوشمزه بود»

«بشقابت را کجا میبری»

«میخوام اگر موقع در س خوندن گرسنه شدم بخورم عصر بخیر»

پسر وارد اطاقش شد .در را قفل کرد از تنهایی خودش مطمئن شد به پنجره رفت و آرام بازش کرد نگاهی 

 به کوچه انداخت آروم ولی بی سر و صدا .معمولا این موقع بچه ها توی کوچه بودند اما امروز...

معلوم نیست چه خبر شده اما انگار برعکس ماهان همه از گربه ملوس و سفیدی که یک پایش شکسته  

است وحشت دارن.

انروز اشتباهی توپ به او برخورد کرد و محکم خورد به دیوار و یک پایش شکست به سمت بچه ها  

حمله ور شد تا انتقام پای شکسته اش را بگیرد ولی بچه ها فرار کردند ماهان تنها کسی بود که از  نمی  

ترسید

پسر وسط اتاق نشسته بود و رشته های ماکارونی را خیلی آرام به هم گره می زد وقتی رشته هاتمام  

شدنددوباره دم پنجره رفت و صدای گربه در آورد میومیومیو

گربه ملوس و سفید سرش را از میان زباله ها بیرون آورد ماهان طناب را از پنجره بیرون انداخت و  

گفت : « بگیریش و زود بیا بالا»

                                                                   فاطمه قدسی

                                                                  گروه سنی : د

به نظر شما چی کار کنیم

ریسه های ماکارونی محکم باشند  و زود پاره نشوند  

چه چیر جادویی به انها میشه زد  

نظرات اعضا: 

با هر ورق درس خواندنماکارونی ها محکم تر شوند  

یا هر یک ضربی که حفظ می کنیم  

و باز اعضا به سوژه هایی اشاره کردند مثل 

افتتاحیه کارخانه ماکارونی با ربانی از ماکارونی 

کفاشی که کوک کفشهایش از ماکارونی بود   

یند کفشهای فوتبالیست که با هر گل محکم تر می شود  

قرار شد اعضا به عنصر تخیلی قدرت بخشیدن به ماکارونی فکر کنند و ایده های خود را به کلاس بیاورند البته این پیشنهاد یکی از اعضا بود . و این داستان کوتاه یکی از اعضادر کلاس:

ریسه هایی از ماکارونی 

بچه ها ریسه و بادکنکهایی که برای جشی امروز اوردید را رو کنید  

وای یادمون رفت بیاریم  

مثل اینکه نمی دونید امروز روز معلمه 

وای خدایا یادمون رفت 

حالا چی کار کنیم  

بچه یه فکری من امروز ناهار م را اوردم ماکارونیه 

چی !!!! 

خوبه خر چی باشه بهتره از این که کلاس را تزیین نکنیم  

باشه اگر زشت شد با خودت 

نیم ساعت بعد 

آخیش این هم از آخریش  

بچه ها خانم معلم اومد 

سلام بچه ها چه کلاس خوشکلی 

راستی این ریسه چقدر شبیه ماکارونی هستند  

هی هی  

چیه  

خانم متوجه نشد که اینها ماکارونی هستند 

ولی خوب شده  

راستی راز ماکارونی های تو چی بود که هر چقدر می کشیدی پاره نمیشد 

هیس ساکت شو خانم معلم داره نگامون می کنه. 

                                                             فاطمه ایزدی پناه

[ جمعه هفتم آذر 1393 ] [ 7:4 ] [ آسمانی ها ]

"ایستگاه آخر"

زنگوله بالای در به صدا در آمد.برای چند لحظه ، گرما جای خود را به سرما داد.بنیامین کلاهش را از سر 

 برداشت:«وای که چه هوایی شده.»

صدای خش خش آستین های کاپشنش که به بخاری نزدیک میشدند،با ماشین  هایی که گهگاه از خیابان  

عبور می کردند،در هم آمیخته شده بود.

نشسته بودم پشت پیشخوان و سیمکارتی را در موبایلم جا میزدم. بنیامین زیر لب ترانه ای را زمزمه می  

کرد و پایش را به زمین می کوبید.

در موبایلم را جازدم و آنرا درون جیب پالتویم گذاشتم:«بنیامین، به مرده که روی صندلی نشسته توجه  

کردی؟» و دست به چانه زدم و به آن مرد از پشت شیشه نگاه کردم.

بنیامین نیم نگاهی به او انداخت و گفت :«خب حتما منتظر اتوبوسه.»

-          آخه تا به حال چند تا اتوبوس رد شده و اون سوار نشده.»

بنیامین چشم سفید کرد و به طرف پوستری رفت :«این محصول جدید سامسونگه؟»


ادامه مطلب
[ جمعه هفتم آذر 1393 ] [ 6:48 ] [ آسمانی ها ]

دونقطه ی ب

صدای صفیر گلوله ها که به هرسو پرتاب می شدند آزار دهنده بود. لیوان روی دسته صندلی مدام به لبه 

 دسته نزدیک میشد و صدای تیله درون خود را در می آورد.

مسعود که سر خود را از پنجره بیرون آورده بود با دست به بدنه اش زد و داد زد :"یالا..برو برو. ما  

داریم به هدفمون نزدیک میشیم."

علی که مدادی را در میان انگشتان دست چپش گرفته بود و روی هوا فوت می کرد گفت :" نگران نباش  

رفیق. اونا از جاشون تکون نمی خورن. بیمارستان در محاصره ماست."


ادامه مطلب
[ سه شنبه چهارم آذر 1393 ] [ 14:41 ] [ آسمانی ها ]

  انتخاب "

شادی ، لیوانی را از کمد برداشت. بوی نم نم باران از پنجره باز آشپزخانه می آمد. شهرام شکر پاش را جلوی همسرش گذاشت و گفت :" بیرون داره بارون میاد."

شادی، شکر را با نشاسته مخلوط کرد:"اگه بدونی امروز چقدر کار دارم. این منشی من به هیچ دردی نمی خوره، مدام باید بهش بگم شنبه ها برام جلسه نذاره."

و با سرعت قاشقش را درون لیوان هم زد. شهرام که روی اپن نشسته بود و با دهان باز و چشم های درشت کرده اش به لیوان چای خیره بود گفت :" چرا شنبه ها نه؟"

-       "چون به اندازه کافی سرم شلوغ هست . من که مثل تو بیکار نیستم."

شادی لیوانش را روی اپن کوباند و همان طور که به طرف در می رفت ، با لحنی خشک گفت :" خداحافظ."

ودر را محکم به هم کوبید. شهرام از اپن پائین آمد. زبانش را در دهان چرخاند و همان طور که زیر لب ترانه ای زمزمه می کرد، به طرف اتاق خوابشان رفت.


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و پنجم مهر 1393 ] [ 16:6 ] [ آسمانی ها ]

 

 

دوستان خوب دهکده کوچک ادبی

اگر می خواید مهمان پاییز دهکده را ببینید با همان کوله پشتی پر از کتاب ؛حتما یه سر به درخت نویسندگان دهکده بزنید .

عصر یک روز بهار

در کنار جویبار

روباه مکار دشت

خسته از تفرح و گشت....

بلاخره اولین کتاب نویسنده وشاعر و طنز پرداز آبادانی یک قصه منظوم به نام ماجرای روباه و زنبور تقریبا در سن 26یا27 سالگی به چاپ رسید .کودکی فرهاد در کنار رودهای بهمنشیر و اروند رقم خورد و و دبستان اوهمسایه دیوار به دیوار اروند بود رودی که در آن سوی شطش نخلستانها ی عراق پیدا بود  .مثل شماها در دوره راهنمایی عضو کانون بود ونمایشنامه نوشت و درمرکز یک ابادان اجرا شد . دوست داشت با عید و شیرینی وشکلات به دنیا بیاید ولی با اندکی تاخیر در بیستم فروردین 41 به دنیای کودکی پاگذاشت . و الان که از ینجاه می گذرد بالغ بر پنجاه اثر زیبای طنز و داستان و نمایشنامه از او به چاپ رسیده.

[ سه شنبه پانزدهم مهر 1393 ] [ 7:20 ] [ آسمانی ها ]

صاحب این لحظه ها

بی قرارم...

با پروازفاخته برفرازخانه

باشیرینی ماه عسل

باورود به شهرباران

درشکوه تابان...

باگذشت ثانیه ها

باعبوردقایق

با پروازساعت ها

تشنه ام...

بانگاه زولبیا

با ورود آب جوش

با نشست خرما

پدرم می پرسد:«رنگ رخسارت کو؟»

ومن اززردی تابان سخن می گویم

مادرم می خندد

می چرخم ...

واذان درمی زند

چادرشفقه ی خورشید

روی پشت بام جامانده

وپدرسوی مسجد می رود

من ومادربا وضو

سوی صاحب می رویم

صاحب این لحظه ها

بسم الله...

بادعا...

الهه رحیم نژاد

[ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 ] [ 16:5 ] [ آسمانی ها ]

 

تو،به دنبال کسی می گردی؟

من توراآن شمع نامیدم

تاکه پروازکندشعله ی هرآتش تو

وتودردامن من می سوزی؟

من توراقاصدکی نامیدم

تاسبک بال زنی

تاته دشت

وتوازآب پربال شدی؟

من تورابادبه یادآوردم

تاکه تاعرش روی

باسرعت نافهم منی

وتوکندترزکرم درهوامی لولی؟

من توراکوه صدامی کردم

تاکه توسربه فلک

ولی ازپای به پایدارشوی

وتوازآب چنین می ترسی؟

این تویی دردل یک تکه ی این آینه ی سردونمور

وبه دنبال کسی می گردی؟ 

الهه رحیم نژاد

 

[ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ] [ 14:52 ] [ آسمانی ها ]

این بستنی

می دانم نوبت من نیست …

فقط می خواهم بدانم بپرسم.توتابه حال مرادیده ای؟مرادرآغوش گرفته ای؟مرابوسیده ای؟

تاسرکوچه بامن مسابقه داده ای؟ برایم بستنی خریده ای؟لباس عیدم راپسندیده ای؟

نه نوبت من نیست.چرا؟چراهیچوقت نوبت من نبوده ونیست.چرامن دیررسیدم؟یانه توچرازودرفتی؟چراصبرنکردی تابیایم؟قهرم باتوقهرم چرانگذاشتی یکبارخودم رامثل بقیه ی دخترهابرایت لوس کنم.نه ...

امشب نه.امشب مثل بقیه شبها برایت شعرنمی خوانم .آخرچرابایدشوق دیدن تورویاباشدنه انتظار.چرابایدبااینهمه حرفهاودردهایم هنوزدوستت داشته باشم؟چرادوستت دارم...

تومراندیدی،ولی من هزارهابارعکسهایت رامرورکردم.تومرادرآغوش نگرفتی ولی من هربارقاب عکست رابه آغوش کشیدم.تومرانبوسیدی ولی من بارهاعکست رابوسه باران کردم.می دانی تابه حال چندبارتاسرکوچه باتودویدم.می دانی همیشه بستنی هایم راباتوقسمت کردم وتوهربارسهم خودت رابه من دادی .می دانی چندبارمیان لباسهایت خوابم برده؟

نوبت من هیچوقت نمی رسد،نمی خواهم برسد،توزیراین خاکهانیستی.من تورادرمیان سینه ام جای دادم،درون قلب کوچکم.سهم من ازتواین رویاهاست،این عشق،این پلاک آویزان ازدیوار،این بستنی ها.

الهه رحیم نژاد

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 16:3 ] [ آسمانی ها ]
از تمام عشق دفتری به جا مانده  

روی نیمکت سبز  

لابه لای برگها ی سفید  

خزان زرد به جا مانده  

و باد می رود  

لابه لای برگهای خشک زیر پا مانده  

فاطمه خشنودی 

 روی این نیمکت کاجی رنگ  

در وجود شبرنگ خزان  

برگی از برگهای پیر افتاد  

زرو وبیحالت و خشک و بزرگ  

روی آن برگهای تک شاخه  

شعر هجران بخواند و مدفون شد  

لای آن برگهای پر واژه  

الهه رحیم نژاد  

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 ] [ 15:17 ] [ آسمانی ها ]

انتقال پيام ممكن نيست!!!

تابحال  فکرش را کرده اید که روزی در منطقه ی شما همه ی بوق ها اتصالی کند؟اگر فکر نکرده اید بگذارید من بگویم،تا از این به بعد شماهم به این معضل بزرگ فکر کنید...

در روزی از روزهای سال زیر رگبار و تازیانه ی باد

همه ی بوق های شهر دارقوزآباد اتصالی کرد و شهر رفت روی هوا!!!

پدرم گفت به اکبرآقا:ای آشنا!ببخش مرا بوق ماشینم اتصالی کرده،چند روزی آن را تحمل کن!!

مرد همسایه گفت با تندی:مردم آزار از تو بیزارم!من با این سنم کجا طاقت بوق ماشین تورا دارم؟

پس لگدی نثار ژیان بابا کرد،ره گزید و رفت.

مرکز ارتباطات دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند عیب کار از چیست.

ماموران پس از یافتنX(ایکس)راه تکرار برخطر بستند.

یعنی تمام بوق های شهر را با چکش تکه تکه بشکستند.

فاطمه قدسی/گروه سنی د

[ چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ] [ 22:34 ] [ آسمانی ها ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اینجا قدمگاه واژه های آسمانی است با عشق وارد شوید تا غربال کلمات را تجربه کنیم
امکانات وب